تبليغاتX
همينجوري - دفاع...جنگ
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
«به‌هنگام صلح، پسران، پدران خود را به خاک می‌سپارند؛ در زمان جنگ، پدران، پسران خودرا.»
هرودوت

دیروز یا با ساعت الان پریروز سالگرد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از طرف ایران بود. همان دیروز می خواستم در این مورد چیزی بنویسم اما پشیمان شدم یا حوصله اش را نداشتم و ماند تا امروز که این پست خانم توحیدلو و کامنتهایش را خواندم.

بیست سال پیش بود و من هنوز ده سالم هم تمام نشده بود. 
تا آنجا که یادم است این خبر را هم حیاتی خواند، مثل خیلی از خبرهای مهم دیگر. آن روزها که تلوزیون دو تا شبکه نیم بند بیشتر نداشت. آن هم با دو سه تا بخش خبری. یکیش به گمانم ساعت ۷ بود که اخبار جنگ را می گفت و آن دیگر هم ساعت نه که مشروح اخبار ایران و جهان را پخش می کرد که البته بیشترش باز به جنگ ربط داشت. دو بعد از ظهر هم یک چیزکی پخش می شد. یک حیاتی بود و یک افشار و یک خانمی که گاه می آمد و خبرهای غیر مهم را می خواند. مثل الان نبود که چند تا شبکه تمام وقت با انواع و اقسام بخش های خبری و مجری های رنگ و وارنگ توی تلوزیون وول بخورند.
آن روز حیاتی شروع کرد به خواندن پیام امام. خواند، با حرارت می خواند. حتی اگر هم مثل من بچه ده ساله نادانی بودی از خواندن حیاتی و چشمهای زل زده بزرگترها می فهمیدی که خبری عادی نیست. اگر باز نمی فهمیدی آنجا که حیاتی گریه اش گرفت (به گمانم رسیده بود به این قسمت که "مگر بر پدر پیر شما سخت نمی گذرد") و ادامه خبر را داد دست افشار، دیگر حساب کار دستت می آمد که  اتفاق بزرگی افتاده است.

جنگ تمام شد، به همین سادگی! و تو ماندی که برای چه روی دیوارها نوشته بودند "جنگ جنگ تا پیروزی" چرا می گفتند "راه قدس از کربلا می گذرد" مگر قرار نبود اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده باشیم؟ اگر می خواستند تمامش کنند چرا گفتند "تا پرچم لااله الاالله در سراسر جهان طنین انداز نشود، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم"؟
جنگ که تمام شد فهمیدم که میان آرمان و شعار با واقعیت، فاصله زیاد است.

بگذریم. هشت سال با همسایه جنگیده بودیم و حالا تمام. تمام تمام هم نه. دو سالی را در حالت نه جنگ و نه صلح به سر بردیم. همسایه که عشق جنگ بود دوباره مَرکب آراست و سودای کشورگشایی در سمتی دیگر را در سر پروراند. از قِبَل همین خیالپردازی های کودکانه همسایه گردن کلفت و درگیر شدنش در جبهه ای دیگر بود که ما خاکمان را بازپس گرفتیم و اسیران مان هم آزاد شدند (چندتا بودند راستی؟ فکر کنم هشتاد و چندهزار نفری می شدند که بین دو تا دهسال دربند شده بودند). همسایه قلدر چند بار دیگر هم جنگید تا به این روزی افتاد که می بینیم.

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم این هم کلاسی های امروز من با اینکه سن و سالشان زیاد با من فرق ندارد یعنی لااقل هم نسل من محسوب می شوند، چقدر اتفاقات مهم و تاثیرگذار را ندیده اند. مثلا سپاه محمد را ندیده اند در آن سال آخر جنگ. همان که عکس گردهمایی شان در ورزشگاه آزادی حالا توی هر نمایشگاهی که از جنگ بزنند یافت می شود. همان که همه شان یا جنازه شان برگشت یا بدنهای آش و لاش شده شان. همان که حتی هم بازی های چهار پنج سال بزرگتر از من هم تویشان بودند. توی آن صدهزار نفر.
چه سالی بود آن سال. توی هر محله یکی دو تا حجله سرخ پیدا می کردی به نشان اینکه اینجا شهید جوانی...

حالا جنگ تمام شده است. چه خوب که ما به خلاف همسایه، دیگر نجنگیدیم و ای کاش که دیگر هم نجنگیم!

خدا قیصر امین پور ها را زیاد کند.
هم آنجا که گفت:
«آن روز
بگشوده بال و پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی
دیگر به خانه باز نمی گردم
امروز من به پای خود رفتم
فردا
شاید مرا به شهر بیاورند
بر روی دستها
اما
حتی تو را به شهر نیاوردند
گفتند
چیزی از او به جا نمانده است
جز راه نا تمام»

و هم آنجا که گفت:
«شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت
دوسه حرف بر سنگ:
"به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ"»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:1  توسط احمد طالبی  |