|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
رهبر انقلاب در دیدار رییس جمهور کومور ایده اختصاص یک نماینده دائم شورای امنیت به کشورهای اسلامی را مطرح کرده است. این ایده را ایشان در جریان برگزاری کنفرانس سران کشورهای اسلامی در ایران(۱۳۷۶) نیز طرح نموده و در پیام افتتاحیه اش حتی خواستار حق وتو نیز شده بود.
ایده قشنگی به نظر می رسد و مسلما تحققش موجب خشنودی خواهد بود ولی آیا چنین چیزی ممکن است؟
نمی دانم غیر از اتحادیه عرب و پنج کشور قدرتمند، آیا هیچ گروه دیگری چنین امتیازی را دارد یا نه اما فکر می کنم داشتن این امتیاز مستلزم برخی توانایی هاست که به نظرم نمی رسد کشورهای اسلامی از آن برخوردار باشند.
شاید حداقل انتظار از اعضای شورای امنیت و به خصوص اعضای دائمش این باشد که بتوانند به برقراری صلح و ثبات در جهان کمک نمایند اما کشورهای اسلامی در کجا چنین توانمندی را از خود نشان داده اند.
گروهی که می خواهد باعث ثبات شود باید آنقدر سنگینی و وجاهت داشته باشد که بتواند در مقاطع مهم اثرگذار باشد. باید دلیلی که آنها را گرد هم آورده است آن اندازه تعیین کنندگی داشته باشد که آنها را به عنوان یک گروه جدی و متحد برجسته نماید.
کشورهای اسلامی که به صرف دین اکثریت جمعیتشان گرد هم آمده اند، هر یک در منازعات جهانی ساز خودشان را می زنند. نه سیستم های حکومتی و مدیریتی و اقتصادی شان شباهتی به هم دارد و نه حتی فرهنگ های حاکم بر جوامعشان.
آنقدر هم میان خودشان دعوا و نزاع وجود دارد و گاه از بین دیگران برای خود یارکشی می کنند که نتوانند به عنوان یک قدرت واحد در عرصه جهانی مطرح شوند.
یکی با کمونیستهای آمریکای لاتین می پرد، آن دیگری سر به دامان آمریکا گذاشته است، این یکی نسبت به ملک دیگری ادعای مالکیت دارد و...
نگاهی به سخنان مسئولان خود ما که بیش از همه مدعی اتحاد اسلامی هستند نشان می دهد حجم بی اعتمادی و تنش میان کشورهای اسلامی را و حدیث مفصل را به راحتی می شود از این مجمل خواند.
نه! این کشورهای اسلامی نمی توانند مشترکا اعمال قدرت کنند.
بعضی آدمها بشکه اعتماد به نفسند. نمونه اش کارشناسای فوتبال تلوزیون.
طرف نشسته قبل از شروع بازی در مورد استفاده مربی ایتالیا از بازیکنانش نظر می ده: به نظر من دونادونی از بازیکنان تیمش خوب استفاده نمی کنه. البته در بازی دوم ترکیب بهتری را به زمین فرستاد و با ترکیبی که برای بازی با فرانسه در نظر گرفته نشون میده که شناخت بهتری از بازیکنانش به دست آورده.
خب شما که فوتبال را بیشتر می فهمی، شناخت بهتری هم از بازیکنان داری، بفرما وسط. دوست داری ایتالیا را بدهند دست تو؟
همین است دیگر. کار که ناقص بماند، یک جایی گند می خورد به همه چیز. مثل دندان کرم خورده ای است که بکشی اما ریشه اش بماند توی دهانت. همیشه باید دردش را تحمل کنی!
اصلا فکر کنم خیلی از جاهای تحریف شده تاریخ ما به خاطر این است که به مسائل مهم به صورت تمام و کمال پرداخته نشده و نیمه کاره رها شده اند تا بعدا آنکه گردنش کلفت تر بوده بنشیند و تحریفش کند به هر شکلی که دلش خواست و البته که اینجا دل بعضی، خیلی چیزها می خواهد.
بعد از ماجرای قتلهای زنجیره ای جریان سیاسی که متهم شده بود، سکوت کرد. حرفی برای گفتن نداشت. کسانی چون گنجی و باقی و سایر روزنامه نگاران و روشنفکران آنقدر به این مساله و حواشی آن پرداختند که طرف نمی توانست از شرم سرش را بلند کند اما حالا ورق برگشته. حالا پرونده ای که یک وقتی با رضایت همه صاحبان قدرت، سر و تهش را هم آورده بودند به این خیال که غده ای سرطانی را درمان کرده اند، دردسرساز شده است. به سیاق همیشه قوم فاتح به تاریخ نویسی روی آورده است. تاریخ نویس مطابق با منافع. تاریخ نویس از پرونده ای که همه بی خیال نوشتن تاریخش شده بودند.
اوایل فقط روح الله حسینیان بود که برای سعید امامی روضه خوانی می کرد و به ندرت کسی بر روضه هایش می گریست اما حالا روضه خوانان زیاد شده اند.
کاش بدانیم که هیچ تاریخی را نانوشته نگذاریم. کاش تا دیر نشده تاریخ آنچه را که ننوشته اند بنویسیم. برگردیم و تاریخ این چندساله را بررسی کنیم و پرونده آنچه را نیمه کاره رها شده است باز کنیم و بی ملاحظه روشنش سازیم.
اتفاقی کتاب "واژه نامه یزدی" کار ایرج افشار و محمد محمدی را دیدم(اتفاقی که می گویم یعنی توی دست احمد حریریان). این کتاب واژه های یزدی را گرداوری کرده، واژه هایی که بعضا منسوخ شده و کمتر شنیده می شوند. بعضی واژه ها یا اصطلاحات را که می بینی باعث افسوس می شوند که چرا لهجه های محلی به سرعت در حال نابود شدنه.
کتاب جالبی است، لااقل برای آدمهایی مثل من که بچه یزد هستند و گاه از دهان پیران شهر اصطلاحی یا واژه ای را می شنوند و توی معنی اون می مونند.
کتاب پیوستهایی هم داره و از جمله پیوست های اون یکی هم مجموعه اشعار دکتر عبدالحسین جلالیان است که به لهجه یزدی سروده شده. البته اغلب شعرهای این کتاب مثل اکثر مواقعی که وقتی کسی متوجه حرفهای ما نیست به جاده خاکی می زنیم، چندان مناسب فضاهای خانوادگی! و عمومی نیستند.
این شعر به نظرم خیلی قشنگ اومد:*
به کوی یار فِتادم تو چاله گُمبَسّی
در این میونه هوا رفت بُنگِ غُمبَسّی
ز اشکِ دیده اگر جَعده جوده شد غم نیس
بَچای مَحلَه میُفتن تو گِل تَلَپَّسی
شبی تو پُشت و پَسَل پیک تو پاش در آوُردم
یَهُو گُذاش تو کُپُم بیخیال شَرپَسّی
او روز که پشت دِرَخ هادِرِش شدم خَش بود
مِجِس هوا و میُفتید تو حُوض دَمبَسّی
سَرُک کشیدم و وَرجِسّ و زد تو پوزُم و رَف
هنوز تو جُفت گوشامه صدای تَرپَسّی
زبار عشق تولَت رَف اِسبُل و جِگرُم
شِکِست گُردَه و کِفتُم ز درد دَرغَسّی
جلالی بسکیکه سَرت و ساآره لَهچَه یزد
دَرِش بذار که بناس طاق خرابشه هَوّوسی
۱۲۰۰۰۰ لیتر گازوئیل قاچاق که در ۶۰۰۰ بیست لیتری اندوخته شده بود در یکی از روستاهای میاندواب کشف گردیده و به شرکت نفت بازگردانده شد.
بین دو نیمه رومانی و ایتالیا نمی دانم چه بخش خبری ای بود، اما هرچه که بود مطمئنا خیلی بیننده داشت. خبرش هم همینی بود که اول نوشته گفتم. حالا دقیقا با همین جمله بندی بود یا یک مقدار فرق داشت را یادم نیست.
۱۲۰۰۰۰ لیتر احتمالا باید خیلی زیاد باشد و خیلی مهم که در یک بخش خبری پربیننده از آن یاد می شود. می شود به عبارتی ۷ تا تانکر معمولی حمل سوخت. اصلا در اهمیت این کشف بزرگ همین بس که این گازوئیلها را می خواسته اند با بیست لیتری جابجا کنند!
قیمت جهانی گازوئیل را نمی دانم ولی اگر مثلا ۵۰۰ تومان باشد، ارزش کالای قاچاق کشف شده می شود چیزی حدود شصت میلیون تومان. شصت میلیون تومان را اگر بخواهیم تُخمه بخوریم، خیلی می شود ولی احتمالا در ردیف هزینه های مملکتی و زیانهای ناشی از بی برنامگی و قاچاقهای کلان تر، رقم ناچیزی خواهد بود. مثلا اگر تلوزیون به جای پخش این خبر و تهیه گزارش از آن، آگهی تبلیغاتی پخش می کرد احتمالا مبلغ بالاتری از ارزش این کشف به خزانه خود واریز می کرد.
وقتی مسئولان با آب و تاب از برخورد با مفسدان اقتصادی و مافیاهای رنگ و وارنگ حرف می زنند، توقع آدم بالا می رود و فکر می کند که باید با خلافکاران مخوفی طرف باشد، اما اخبار اعلام شده نشان می دهد که خلافکاران کشور ما آنقدرها هم مهم و تاثیرگذار نیستند.
اول: بچگی ها که گذرم به پایگاه بسیج می افتاد، یادم است که همیشه برای نگهبانی های شبانه صحبت از این بود که جلوی مردان تنها را بگیرند و بپرسند که کجا بوده اند و کجا می روند اما کاری به کار آنها که زن همراهشان است نداشته باشند.
حالا چرا یاد این موضوع افتادم؟ دیروز توی یک ساندویچی دیدم که نوشته "ورود مجردین به این قسمت ممنوع است" و البته معلوم بود که منظورش از مجردین، پسران مجرد است.
توی جامعه ما پسران مجرد استعداد بالایی برای متهم بودن دارند و هر نوع انحرافی اعم از اخلاقی و اجتماعی و امنیتی از آنها انتظار می رود. می خواهم یک کمپین خیلی امضا راه بیندازم در راستای بازگرداندن اعتماد اجتماعی به پسران مجرد.
دوم: ده دوازده سال است که توی همه مسابقات، حالا می خواهد اروپایی باشد یا جهانی، پیش بینی من این است که اسپانیا قهرمان می شود اما همیشه به یک نحو ناجوری حذف شده است این اسپانیا. امسال هم قصد ندارم در پیش بینی خودم تجدید نظر کنم، هیچ رقمه هم از این پیش بینی خودم حاضر نیستم کوتاه بیایم. فقط امیدوارم این دفعه دیگر آسمان و زمین در تصمیم خودشان برای حذف اسپانیا تجدید نظر نمایند.
حالا این وسط دیروز به دوستی که شده طرفدار یک از این تیمهای مزخرف، توصیه کردم که اسپانیا را ببین. جواب داده "دوست دارم اسپانیا را ببینم ولی خب دوره. ایشالا هر وقت قسمت بشه میرم. باید جای قشنگی باشه"!
سوم: بعضی آدمها پررو هستند، بعضیا خیلی پررو. بعضیا وقتی گندی بالا میارن، هیچی نمیگن که کسی نفهمه، بعضیا برعکس در تلاش برای پیچوندنش اینقدر میگن که همه می فهمن.
این خبر ویژه امروز روزنامه کیهان هم در نوع خودش چیز جالبیه!
اول: فکر کنم تولید جهانی برق پایین آمده یا مافیا در شبکه انتقال برق دست دارد. هرچه که هست اینجا روزی یک ساعت برق می رود. وقتی اینجا برق برود همه گناهان ما بخشیده می شود. دوبار که جهنمی مان نمی کنند.
برق که می رود اما تازه متوجه می شوی که چقدر زندگیت غیر طبیعی است. برق که می رود یکدفعه همه جا ساکت می شود.
دوم: کلیه اهالی صبح درجریان باشند. همه اعضای آن گروه فَکَسَنی که هفته ای یکبار دور هم می نشستند و در یک ترم ۴۸ شماره نشریه بیرون آوردند. همه، اعم از اعضای حقیقی که تقسیم کار می کردند تا مطالب هر شماره تامین شود و غیر حقیقی که وقتی کم می آوردیم و باری بر زمین می ماند، سر و کله شان از عالم غیب پیدا می شد و بار بر زمین مانده را به مقصد می بردند تا بدون استثنا، صبح مان هر روز چاپ شود. حیف که آخر هم نشناختیم این محمد جلالی و نرگس صمیمی و مصطفی احمدی را.
خلاصه در جریان باشند که در نظرسنجی persianblog، وبلاگشان هم جزء صد وبلاگ برتر فارسی شده است. حالا قضیه جدی است یا سرکاری من نمی دانم ولی این چهارمین وبلاگ آشنایی است که می بینم جزء صدتا شده است، تازه یکی از دوستان با دو آدرس جزء این صدتا بودند.
سوم: حساس شده ام به دست اندازهای خیابانهای یزد. یک دست اندازهست جلوی مسجد حظیره. می خواهم متر ببرم و طولش را اندازه بگیرم. گمان کنم دو متری باشد. بیشتر شبیه تپه ای است که وسط خیابان مانده باشد.
اول: کارمان از کتاب خریدن گذشته، با ممل فابریک رفته بودیم کتابفروشی را با کتابها و جواز کسب و سرقفلی و جا و مکانش بخریم. پول دوتایمان را روی هم بریزند، به زور می توانیم نفری یک کاسه فالوده یزدی بخوریم. کلی با اعتماد به نفس بالا با یارو مذاکره کردیم و مدام توی سر مالش می زدیم که به درد نمی خورد و خیلی باید تخفیفت بالا باشد. طفل معصوم هم هی استدلال می آورد که قیمتش می ارزد و...
موجودی کتابش فقط ۱۷۰ میلیون تومان بود. قرار شد خبرش بدهیم.
دوم: فکرش را که می کنم می بینم یزد برای من هیچ چیزی ندارد که بگویم به خاطر این دوستش دارم.
اینجا موتورسوارها را می گیرند، انگار که قاتل فراری باشند یا دانشجویی که در یک تجمع غیر قانونی شرکت کرده است!
خیابانها دقیقا هر ۷۳ متر یک دست انداز دارند به پهنای ۹۱ و ارتفاع ۴۲ سانتی متر، یعنی که رانندگی توام است با از دست رفتن اعصاب.
دوستان قدیمی همه پی کار و زندگیشان هستند و کسی نیست که بشود نیمروز لذت بخشی را با او گذراند.
دمای هوا وحشتناک بالاست و تا خورشید توی آسمان هست جای آدم نمی تواند بیرون از خانه باشد.
هوا پر است از گرد و خاک و...
با این همه اصلا حس خوبی ندارم که بخواهم بیایم تهران.
سوم: قبلا هم گفته ام این ترم آخری هیچ حال و حوصله درس خواندن و امتحان دادن و این کارهای دانشجویی را ندارم. اصلا در همین جا رسما اعلام می کنم آقایان محترم! اساتید کاردرست! این چیزهایی را که می خواهم به عنوان تحقیق کلاسی تقدیمتان کنم، هیچ کدامش کار خودم نیست. اصلا حالا که کار به اعتراف کشید بگذار بگویم آن کتابی را هم که توی کلاس با اعتماد به نفس ارائه کردم، فقط روی جلدش را دیده بودم و از همه حرفهایی که زدم فقط اسم نویسندگان و ناشرش درست بود. آموزشی های محترم! شما هم بدانید که من حداقل غیبتم در یک کلاس ۵ جلسه بوده، آن هم قرائت متون اسلامی که اشتباهی گرفته بودم و حذفش کردم.
اصلا چرا باید من امتحان بدهم؟
چهارم: خیر سرم سه ساله دوره لیسانس را تمام می کنم. روش تحقیق نظری را شده ام ۵/۱۶ و عملی را ۱۸. کنکور هم قبول شده ام، روش را ۷۳ درصد زده ام.
حالا فهمیده ام که هیچ بلد نیستم این روش تحقیق را. نشسته ام کتاب رفیع پور را می خوانم. مانده ام که این چیزها تا حالا کجا بود! این کتاب که جزء منابع ارشد بوده، یکبار هم که برای درس تکنیک خلاصه نویسی اش کرده ام، پس چرا این چیزها را نمی دانستم.
تعطیلات برای کسی خوبه که غیر تعطیل هم داره. کسی که غیر تعطیلش دست خودش نیست، کسی که توی غیر تعطیل آدم خودش نیست، چه می دونم مجبوره سر کار بره، مجبوره بشینه توی کلاس، مجبوره ...
تعطیلی برای این آدم یعنی اینکه یک روز یا دو روز یا هرچی که آقا احمدی نژاد عنایت بفرمایند، مال خودشه، آقا بالاسر نداره و میتونه واسه خودش خوشی کنه، البته اگر دل خوشی براش مونده باشه.
تعطیلی اما برای کسی که هیچ کار و زندگی نداره، خودش را مجبور به هیچ کاری نمیدونه و هیچ حالی برای خوشی کردن نداره، آنقدرها هم چیز خوبی نیست. تعطیلی برای این آدم فقط به معنی تعطیلی دیگران است.
اين روزها برادرم را که مي بينم با چه رنج و مشقتي تمام تعطيلاتش را گذاشته روي رياضي2 تا بگذراندش، دلم برايش مي سوزد. طفلي
از ميان اين همه رشته که به راحتي مي شد ليسانسش را گرفت و گذاشت در کوزه، مهندسي را انتخاب کرده و البته اين هم جزايش!اين ترم آخري ديگر حتي حال و حوصله ام براي علوم اجتماعي هم ته کشيده است. ذره اي انگيزه براي اينکه کتابي درسي را ورق بزنم ندارم و هرچه را قرار بوده به عنوان کارنوشت و تحقيق کلاسي تحويل بدهم مانده روي دستم. تازه دو واحد هم اشتباهي درس گرفته بودم که زحمتش را خانم فروتن کشيد و نگذاشت واحدهايم مشکل دار شوند.
تنها شانسي که آورده ام اين است که رشته ام علوم اجتماعي
جدی جدی جهان در حال احمدی نژادی شدن است. هی ما این احمدی نژاد و اعوان و انصارش را مسخره می کردیم که دچار توهم شده اند و فکر کرده اند که علی آباد هم برای خودش شهری است، اما حالا می بینیم که واقعا ادبیات و رفتار احمدی نژاد الگویی شده برای همه تازه واردها. اصلا شاید احمدی نژاد مثل کسی دیگر باشد و فاجعه از جایی دیگر کلید خورده باشد. ما که حواسمان را جمع نکرده بودیم.
نمی دانم آدمهایی که از هول حلیم می افتند توی دیگ از من خوششان می آید یا نه، ولی من هیچ از آنها خوشم نمی آید. طرف تازه کاندیدا شدنش برای انتخابات آمریکا نهایی شده، آمده برای ایران خط و نشان می کشد و حرفهایی در حمایت از اسرائیل می زند که خود اسرائیلیها هم نمی زنند، مثل مسئولان ما که گاه در حمایت از فلسطینی ها چیزهایی می گویند که مخ سران فلسطین سوت می کشد. انگار یک احمدی نژاد آمریکایی پیدا شده باشد.
به گمان من سخن گفتن از یک کشور یهودی همان اندازه از منطق پیروی می کند که اسلامی کردن و عربی کردن سرزمین فلسطین و پایتختی قدس یکپارچه برای اسرائیل همان اندازه عملیاتی است که انتقال یهودیان به اروپا و آمریکا. نتیجه شاخ و شانه کشیدن و چنگ و دندان نشان دادن را هم که در عملکرد بسیاری از سران امروزی جهان دیده ایم.
خداوند به مردمان جهان رحمت آرد با این نسل جدید از سیاستمداران که یکباره مثل دسته ملخ پدیدار شده و هر روز یکی شان در گوشه ای از جهان سر بر می آورد.
توي يزد دو جا بود که شبها را مي گذراندم. با دوستان نزديک توي آفريقا دور هم مي نشستيم و يا تنهايي مي رفتم قبرستان. حالا آفريقا تعطيل شده و من هم براي شبگردي هايم ناچارم تنها بيرون بروم.
سرنوشت (چی میشه به چیزی که اول نوشته یا سرٍ نوشته میاد بگیم سرنوشت؟ گیرم که برای سرنوشت معنی متداولتری هم باشه ولی به نظر من کلمه قشنگیه. اونقدر که آدم هوس کنه به جای پیش نوشت یا پیش درامد یا اشاره یا هر چیز دیگه ای که معمولا اینجاها به کار میره بگه سرنوشت):رایجترین تعریفی که برای محافظه کاران به کار می رود، مقاومتشان در مقابل تغییرات است. انتظاری هم که با شنیدن واژه اصلاح طلب ایجاد می شود، تمایل به تغییر در جهت بهبود است. یعنی شاید بشود تغییر طلبی را یک وجه تمایز میان محافظه کاران و اصلاح طلبان دانست.
ریاست علی لاریجانی بر مجلس هشتم از صورت حدس و گمان خارج شد و رنگ واقعیت گرفت. اصولگرایان به رییس پیشین وفادار نماندند و علی لاریجانی را بر حداد عادل ترجیح دادند. ظاهر قضیه یک چیز عادی است. یک جابجایی در راس مجلس اما شاید بشود چیزهای دیگری هم در پس این جابجایی دید.
مجلس ششم که تشکیل شد گروهی از اصلاح طلبان در صدد برامدند تا یکی از سران پیشرو خود را برای ریاست برگزینند اما در نهایت کسی نخواست یا نتوانست در برابر مهدی کروبی که پیش از آن هم سابقه ریاست را داشت، بخت خود را بیازماید. هرچه که هست او شیخ بود و جایش آن بالاها.
در سیستم حکومتی ما همیشه شیخ ها (هم در معنای ریش سفیدش و هم در معنای روحانیتی اش) جایگاه والایی داشته اند. کلا هم مسئولان حکومتی انگار مدالهایی می گیرند که همیشه آنها را در جایگاههای رفیع نگه می دارد. در این سیستم عادت شده بود به حاکمیت افراد مسن، روحانیون و آدمهای تکراری.
مجلس هفتم اما در انتخاب رییس خود یک سنت شکنی کرد، اصولگرایان برای اولین بار یک نفر غیر روحانی را برای ریاست برگزیدند. مدتها بود سران سه قوه جملگی روحانی بودند و حضور حداد عادل به این لحاظ نو بود.
انتخابات نهم ریاست جمهوری، نشان داد که اصولگرایان در این مسیر پیشتر هم می روند. آنها نه تنها افراد غیر روحانی که نیروهای جوانتر را به میدان آوردند و نتیجه گرفتند.
حالا مجلس هشتم یک انگاره دیگر را هم باطل کرده. برای اولین بار یک نفر که پیش از این سابقه ریاست داشته کنار گذاشته می شود و فرد جدیدی به جای او می نشیند. تازه این در حالی است که جناح او اکثریت مجلس را در اختیار دارد.
اینها را گفتم تا مقایسه کنم بین اصلاح طلبان و اصولگرایان یا همانها که محافظه کار می خوانیمشان.
به گمانم تغییر طلبی جسارت می خواهد و این جسارت باید در همه ابعاد نمود پیدا کند. یک بعد این قضیه می تواند جابجایی نیروها باشد. به نظر من اصلاح طلبان در این مقوله بسیار ضعیفتر از همتایان اصولگرایشان عمل می کنند و می شود به جرات گفت که در این زمینه کاملا محافظه کارند.
اصلاح طلبان نه تنها جرات ندارند که میدان را به جوانترها واگذارند که حتی ریسک عبور از روحانیون و نیروهای تکراری شان را نیز نمی پذیرند. امروز سه روحانی مسن (خاتمی، کروبی و هاشمی) شده اند نماد اصلاحات. برای کاندیداتوری ریاست جمهوری هم هر بار به در خانه اول باز می گردند. التماس به میر حسین و خاتمی و بقیه آزموده ها.
اصلاح طلبان تا توان خطر کردن و آزمودن نیابند نخواهند توانست از وضعیت کنونی خارج شوند.
نمی خواهم اصلاح طلبی را نفی کنم و به نفع اصولگرایی بچرخم. تنها نکته ای مثبت را که به نظرم رسید اصولگرایان دارند و اصلاح طلبان نه، یاداور شدم.
پی نوشت بی ربط اول: یک انتخابات برگزار کردیم مثل مجلس خبرگان. همه کاندیداها از خودمون بودند، همه رای دهندگان هم! فرقش را نگم اعصابم راحتتره!
پی نوشت بی ربط دوم: امروز نمره تربیت بدنی ام را گرفتم: ۵/۱۶، به دلیل فعالیت مستمر کلاسی و حضورهای وسیع، قرار بود نمره من از ۱۰ محاسبه بشه. نفهمیدم چجوری رسید به ۵/۱۶. اگر می دونستم اینجوریه بقیه کلاساش را هم نمی رفتم.
بعضی وقتها فکر می کنم که هر چه بر سرمان بیاید حقمان است. اصلا احمدی نژاد برای ما کم است. باید بدتر از این به سرمان می آمد. دری به تخته ای خورد و ۲۰۰۰۰۰۰۰ رای روی هم ریخته شد تا نام خاتمی از صندوقها بیرون بیاید. بعد یکی گفت حماسه بود، همه جوگیر شدیم و گفتیم ما حماسه خلق کردیم. یکی گفت مردم مطالبات جدید دارند، همه جوگیر شدیم و گفتیم ما مطالبات جدید داریم. یکی گفت دوم خرداد پیام دارد، همه جوگیر شدیم و گفتیم پیام ما این بود که...
اصلا مشکلات ما از همین "پیام ما این بود که..." شروع شد. هیچ کس نزد توی سرمان که چه پیامی؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟
هی گفتند و هی جوگیر شدیم و هی گفتیم و همینطور روز به روز در عالم هپروتمان پیش رفتیم و پیش رفتیم.
زمان که گذشت و خوب که جلو رفتیم، تازه دوریالی مان افتاد که ما را با حماسه نسبتی نیست باید به فکر خودمان باشیم و گلیممان را از آب بکشیم. همه مطالبات پرطمطراقمان را کیلویی می فروشیم به ۵۰۰۰۰ تومان حقوق ماهانه یا یک لیوان نفت سر سفره. پیام را هم که بی خیال شو، انرژی هسته ای را بچسب.
نه ما اینکاره نبودیم. جوگیر شده بودیم فقط. ما هنوز هم دنبال کسی می گردیم که برایمان پدرخواندگی کند، دنبال کسی می گردیم که روز به روز لقمه ای نان به طرفمان پرتاب کند، دنبال کسی که برایمان حرفهای قشنگ بزند و ببردمان توی عالم خلسه.
دوم خرداد به ما نیامده بود.
پی نوشت بی ربط اول: من هیچ مشکلی ندارم با اینکه کسی از من حکایت تعریف کند. خوشم هم می آید. اصولا در این زمینه ها اعتماد به نفس بالایی دارم. شاید بعدها یکی آمد و این حکایتها را جمع کرد. حالا اگر سقراط یا ابوسعید نشوم، ملانصرالدین که می شوم. مشکل من فقط این است که اسم من "احمد طالبی" است نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. هیچ هم از اسمم ناراضی نیستم. "همینجوری" اسم وبلاگ من است نه خودم.
پی نوشت بی ربط دوم: وقتی پژو را بار وانت کنند!