|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
سپاهان يا پرسپوليس. امروز يکي شان اولين تيمي مي شود که دو بار قهرمان ليگ برتر ايران شده است. پيش از اين هر سال نوبت يکي بوده است. بدون تکرار. پرسپوليس، سپاهان، پاس، فولاد، استقلال وسايپا.
امروز يکي از اين دو تيم، مي شود برنده يک سال رقابت فوتبالي-مديريتي. جالب است، يک ساااااااال رقابت! هجده تا تيم همه با هم بازي کرده اند. يکبار هم نه! دو بار. بعد از سي و سه تا بازي، حالا در بازي سي و چهارم فقط دوتا تيم شانس قهرماني دارند و آنها هم که کمترين امتياز را داشته باشند مي روند دسته پايين تر.
بعد از يک سال آنها که از نتيجه خود ناراضي اند، مي توانند خود را تقويت کنند، ضعف هايشان را برطرف سازند و دوباره براي رقابت آماده شوند.
با خودم فکر مي کنم که کاش گروههاي سياسي هم اينگونه با هم رقابت مي کردند. توي زمين نه جاي ديگر. کاش در رقابت گروههاي سياسي هم همه دايما در شرايط مختلف خود را عرضه مي کردند و اندک اندک امتياز مي اندوختند. کاش آنها که بايد کنار گذاشته شوند بر اساس امتياز پايينشان بود نه خوشامد و بدامد حريفان. اما افسوس که اينگونه نيست. برندگان سياسي ما خيلي زود تعيين مي شوند. حذف شده ها هم نه ضعيفترها که اتفاقا قويترها هستند تا مبادا روزي سوداي برنده شدن داشته باشند.
در سياست ما کمتر شانس بازسازي و بازيابي براي بازنده ها فراهم است.
پي نوشت بي ربط اول: گزارشگر کرماني مسابقات زورخانه اي، دايم تکرار مي کرد که من ساکت مي شوم تا شما اشعار زيباي مرشد را بشنويد، اما ساکت نمي شد. حتي يک بار هم اعتراف کرد که صداي من اعصاب خردکن است و ساکت مي شوم، ولي افاقه نکرد.
پی نوشت بی ربط دوم:اخبار تلوزیون زیادی تکراری شده است. خارجی هایش عبارتند از برخورد دوقایق بادبانی در سیدنی استرالیا، توفان در سواحل کالیفرنیا و قطع یک درخت، قتل یک جوان در لندن و دوستی یک موش و گربه در تایلند. داخلی هایش هم می شود شامل افتتاح یک کارخانه تولید گچ در ابرقو، موفقیت تیم دانش آموزی سراوان در مسابقات انشانویسی غرب آسیا، ساخت یک دستگاه آبیاری مکانیکی گوجه فرنگی توسط مبتکر نقده ای و چندمین سفر استانی احمدی نژاد به یک جایی از کشور.
به گمانم محدودیت دو دور ریاست جمهوری را گذاشته اند تا یک جور چرخش در روسای جمهور ایجاد شود و کسی این پست را مال خود نکند، اما وقتی جامعه ای به بلوغ سیاسی نرسیده باشد، همین قانون به ظاهر دموکراتیک برایش می شود دردسر و مدام می خواهد یکجوری آن را دور بزند. حالا یا دور بزند یا برگشت کند به آدمهای قبلی. انگار قحطی آدم است.
ارادت زیادی به خاتمی دارم اما نمی دانم دوباره کاندیدا شدنش برای ریاست جمهوری صحیح است یا نه. هرچه که هست این روزها عده ای حداقل در ظاهر تمام سرنوشت سیاسی خود و کشور را با دوباره آمدن او گره می زنند.
اصلا خاتمی را فعلا بی خیال شویم. نمی فهمم چرا ما جرات نمی کنیم آدمهای تازه را آزمایش کنیم. این حکایت بازگشت به آدمهای آزموده شده یا سوپر استارهای اصلاح طلب، داستان تکراری هر دوره است. سال ۷۶ همه در به در به دنبال میرحسین موسوی بودند و التماسش می کردند که بیا. میرحسین که نیامد به ناچار قانع شدند به خاتمی. بگذریم از اینکه گروهی هم به فکر یافتن راهکاری برای کاندیدا شدن هاشمی بودند. سال ۸۴ باز حکایت میرحسین و التماسها تکرار شد و نتیجه نداد. طرفداران هاشمی هم او را به دوباره آمدن متقاعد کردند. برای سال ۸۸ اما سوپر استارها دو تا شده اند. لابد شش ماه سال را قرار است به خاتمی التماس کنند و اگر نشد بروند در خانه میرحسین گریه و زاری راه بیندازند.
به گمانم اصلاح طلبان باید جرات ریسک کردن و رفتار اصلاح طلبانه داشته باشند. کسانی که در تعیین کاندیدایشان هم محافظه کارند و جرات تغییر ندارند، نخواهند توانست در هنگامه تغییرات مهمتر، آدمهای جسوری باشند.
پی نوشت بی ربط اول: پیشنهاد می کنم صدا و سیما یک گروه برنامه ساز را سر کوچه امیر حاج رضایی مستقر کند تا به محض خروج از خانه از او برنامه تهیه کنند. این بنده خدا که از خانه مستقیما به تلوزیون می رود، چه اشکال دارد در مسیر بودنش هم پخش شود.
پی نوشت بی ربط دوم: احساس می کنم احمدی نژاد مثل بچه های سه ساله ای است که کنترل تلوزیون را دست گرفته اند. بچه فقط دارد با تکمه های کنترل بازی می کند، ولی نمی فهمد که با هر تکمه یک چیزی عوض می شود.
وضعیت جریانهای دانشجویی دانشکده ما و نوع موضعگیری هایشان خیلی بامزه است. خودش می تواند یک موضوع باشد برای تحقیقات اجتماعی یا روانشناسی یا هر چیز دیگری که ربط داشته باشد. اصلا فکر می کنم بیرون از دانشکده ما و در سطح کلان جامعه هم وضع به همین شکل باشد.
حالا این وضع چگونه است؟ هیچی چند نفر آدم که با هم رفیق هستند می شوند یک جریان مدعی. یعنی جریانهای دانشجویی دانشکده عبارتند از ما و رفقایمان، آنها و رفقایشان و شما و رفقایتان. بسته به موضوع یکی می شود مثلا سنتی، آن یکی مدرن و دیگری خیلی سنتی یا در یک تقسیم بندی دیگر می شود گفت کُندرو، تندرو و خیلی کندرو یا خیلی تندرو. خلاصه منظورم این است که هرکدام یک صفت اینجوری هم دارند. کم کم خودشان هم باورشان می شود و خود را با همین صفت ها می شناسند.
امان از روزی که یکی از این گروهها بخواهد از قالبی که برایش در نظر گرفته شده خارج شود و کار دیگری بکند. در این جور مواقع است که سایر جریانها دچار گیجی می شوند که چه باید بکنند و چه موضعی باید بگیرند.از یک سو این جریان به گونه ای رفتار می کند که طبق تعریف مال او نیست و مربوط به دیگری است و از یک سو این دیگری چون در حلقه رفقای آنها نیست باید به گونه ای جاخالی بدهد که با هم قاطی نشوند. این می شود که معلوم نیست چی به چیه و کی به کیه و چرا اینجوری شده و چرا نباید اینجوری بشه و حالا که اینجوری شده، تهش میخواد چجوری بشه.
مثال خوبش انجمن اسلامیه. از اول اول که انجمن تشکیل شد، یه عده ای بودند که می گفتند انجمنی ها کند هستند و نباید کند باشند. حالا که کُند هستند پس همه شون حکومتی هستند و نباید اینجوری باشند. اصلا چرا انجمنی ها فلان حرف را نمی زنند یا بهمان کار را نمی کنند و...
اما به محض اینکه انجمن دست به کارهایی بزند که یک ذره بوی تندروی بدهد، همان تندروها می مانند که چه کنند و چه بگویند. یکدفعه می روند توی موضع که شما دارید تندروی می کنید و جوگیر شده اید و باید عقلانی رفتار کنید و... اگر انجمنی ها حرف از مسائل صنفی دانشجویی بزنند، صدایشان بلند می شود که دیدید گفتیم حکومتی هستید. چرا از مسائل کلان سیاسی و فشارهای فلان و نمی دانم چی چی حرف نمی زنید و اگر انجمن از مدیریت انتقاد کند متهم می شود که شما چرا به خودمان نمی پردازید و چرا مشکلات دم دست تر را نمی بینید. چرا حواستان نیست که مایع دستشویی توالتها تمام شده و کیبورد کامپیوتر اولی ردیف چهارم سایت خراب است و...
پی نوشت بی ربط اول: دیدم وبلاگم پینگ شده، گفتم چه کسی ممکنه من را پینگ کرده باشه. خوب که فکر کردم دیدم یحتمل که نه قطعا به جای روزنامه صبح از روی عادت خودم را پینگ کردم. توفیقی بود که تحریک بشم یه چیزی بنویسم.
پی نوشت بی ربط دوم: رسما شده ام سوژه دوستان. می گویم لااقل به من حقوق بدهید، می گویند تو بدون حقوق هم سوژه ای.
چند روز برای گرفتن قرص سرماخوردگی گذرم به داروخانه افتاد. دیدم که توی داروخانه نشریه هم می فروشند. خوشم آمد که کار فرهنگی از نوع مطبوعاتی اش تا اینجا هم راه پیدا کرده است. روی لوگوی نشریه آن را به عنوان پرتیراژترین هفته نامه ایرانی معرفی کرده بود (حالا من نمی دونم توی ایران که هیشکی تیراژ واقعی نشریه ها را نمی دونه، چطور یکی می تونه ادعای پرتیراژترین بودن داشته باشه) البته خیلی هم نباید بیراه باشد، روی دکه هم که دقت کردم تعداد زیادی از این نشریه بود.
در همان نیم صفحه اولش حداقل اسم ده تا دکتر آمده بود که یا یادداشت داشتند و یا مصاحبه کرده بودند. به نظرم جالب آمد که یک نشریه پزشکی می تواند پرتیراژترین نشریه ایرانی های زردخوان باشد. گفتم نکند زیر پوست این آدمهای بازاری، یک جامعه فرهیخته پنهان شده که برای مسائل اساسی همچون سلامت و بهداشت ارج و ارزش قائل است.

نشریه را که دیدم ناامید شدم. توی نشریه نه مسائل پزشکی و سلامت که همه چیز بود. سن مناسب ازدواج، بحث های زیبایی، نامه رییس قبیله سرخپوستان، داستان مرد درختی و... عکس اصلی نشریه هم که به بهانه زیر ذره بین قرار دادن "مرد هزارچهره" از منظر روانشناسی، مربوط به مهران مدیری بود. بگذریم از اینکه در طول مصاحبه اش جز به عنوان مثال سراغ این سریال نرفته بود.
در ستون پیامهای تلفنی اش هم یک نفر از آرایش موهای پسرش گلایه کرده، یکی دنبال راهی برای افزایش وزن می گردد، نفر بعدی از ستون قصه های عامه پسند تشکر کرده بود، آن دیگری درخواست مطلب در مورد مهریه و تاثیرات آن دارد، یکی گلایه مند توزیع نشریه بود، یک خواننده بامزه هم موتورسواران را روانی دانسته بود و...
شعر زیبا و بی همتای پست قبلی هم مال همین نشریه بود که در صفحه بچه ها چاپ شده بود. انصاف می دهید که خیلی شعر خوب و آموزنده ای بود و حتما شاعرش کلی زحمت برای آن کشیده است.
پی نوشت بی ربط اول: دلم می خواهد با یکی شاخ به شاخ شوم بدجور. مثل یک کامیون و یک سواری پراید که راننده های هر دوتاشون توی یک جاده دوطرفه خوابیدن. فقط نمی دونم دوست دارم جای کامیون باشم یا پراید.
پی نوشت بی ربط دوم: بعضی آدما فکر می کنن انجمن جامعه شناسی ایران مثل انجمن اسلامیه. راه می افتن میرن اونجا واسه خودشون ائتلاف میزنن و رای جمع میکنن و... حالا من اسم نمی برم.
«سلام دوست من! آهای سلام!
خانه من روی بوته است یعنی من روی بوته سبز می شوم.
من میوه فصل بهارم. خوش مزه و آبدارم.
من قرمزم. روی تنم دانه های سفیدی دارم. روی سرم هم یک چتر سبزرنگ نگه دارم.
مزه من ترش و شیرین است. به این مزه می گویند ملس.
من بوی خیلی خوبی دارم. اگر چشمت را ببندی و من را بو کنی، حتما من را می شناسی.
من دوست بدن تو هستم. من ویتامین ث زیادی دارم.
اگر من را بخوری، لثه هایت سالم می ماند، دیرتر سرما می خوری و زخمهایت هم زودتر خوب می شود.
پیش از خوردن یادت باشد من را خوب خوب بشویی. زیر چتر من گل و ریگ زیادی جمع می شود پس پیش از آنکه من را بشویی، چترهایم را بکن.
راستی امروز چند تا میوه و سبزی خورده ای. یادت باشد که باید لااقل روزی پنج وعده میوه یا سبزی بخوری تا سالم بمانی.
من را شناخته ای! خوب می دانم. پس تو هم از امروز دوست جدید من هستی.
اگر گفتی من کی هستم؟»
پی نوشت بی ربط اول: دیگر نمی خواهم مین خنثی کنم. خسته شدم بسکه این کار را کردم. اصلا ولش کن، هر روز اینقدر مین زیر پای این و اون منفجر میشه هیشکی هم ککش نمی گزه.
الان یک هفته است که minesweeper بازی نکرده ام.
پی نوشت بی ربط دوم: کسی کتابی به اسم "شزراک من النظم و النثر فی العصر الحدید" خوانده است؟
مرحله ثبت نام جشنواره وبلاگنويسي بچه هاي انجمن علمي برنامه ريزي تمام شده است. سيصد و سي چهل تا وبلاگ براي شرکت در اين جشنواره اسم نويسي کرده اند.
يک نگاه کلي به وبلاگهاي ثبت شده نکات جالبي را به همراه دارد.
خيلي از اين وبلاگها اصلا وبلاگ نيستند. يعني طرف آمده ديده جشنواره اي برپاست گفته ما هم باشيم. آدرسي ثبت کرده و رفته که چيزي بنويسد، هنوز برنگشته. صفحه اش سفيد سفيد است. حتي يک نفر هم آمده ثبت نام کرده و آدرس وبلاگش را وبلاگ ندارم گذاشته است.
بقيه را هم چه بگويم. کمتر وبلاگي است که به مسائل اجتماعي ايران (موضوع جشنواره) پرداخته باشد. اغلب وبلاگهاي ثبت شده را شخصي نوشته ها، خبر، شعر، عکس، مشخصات موبايل و... تشکيل مي دهند. اميدوارم نهايتا در اين سيصد و چند وبلاگ، لااقل به تعداد مورد نياز براي برنده شدن، وبلاگ اجتماعي دانشجويي يافت بشود.
يکي از دوستان تشکيک مي کرد که اصلا آيا امکان اجتماعي نويسي علمي با رعايت ضوابط نانوشته وبلاگي (کوتاه نويسي، ساده نويسي و...) وجود دارد يا نه.
هر چه فکر مي کنم دليلي نمي بينم که امکانش نباشد، اما به گمانم يک جاي کار مي لنگد. اينکه ما انگيزه و انرژي لازم براي فکر کردن به مسائل اجتماعيمان را داريم يا نه.به گمانم در حال حاضر جدي تريم مسائل ما در اينترنت شده است مدلهاي مختلف گوشي موبايل، عکس بازيگران زن سينما و زندگي خصوصي فوتباليستها.
پي نوشت بي ربط اول: چند وقتي است که بدجوري عطسه مي کنم. چند وقت که مي گويم يعني حدود يک سال. بدجورش را هم نمي توانم توصيف کنم. اولش که شروع شد، فکر کردم سرماخوردگي است. بعد از دوسه هفته مي شد نتيجه گرفت که اشتباه کردم. گزينه بعدي حساسيت فصلي بود، اما اين گزينه هم طبيعتا بعد از دو سه ماه ابطال شد. حالا دنبال پاسخي مي گردم که بتواند سال را توجيه کند. چيزي مثل خواب عزيز مصر براي هفت سال ترسالي و هفت سال خشکسالي!
پي نوشت بي ربط دوم: آقا حمزه مي گويد عصرها بوفه دانشکده مي شودمثل دم در ترمينال قديم. از اينجا تا راه آهن هم که بروي اينقدر ته سيگار نريخته!

پوشش زنان معمولا مورد توجه است. وقتی قرار باشد پوشش سنتی مد نظر باشد، زنانی به نمایش در می آیند که لباسهای سنتی را پوشیده اند. وقتی قرار شود مسلمانان به تصویر کشیده شوند، زنان با حجاب اولین کاندیدای این تصاویر هستند.
یکی از جاذبه های اصلی روستای ابیانه کاشان هم شده است زنان این روستا با پوشش سنتی شان. معمولا در تصاویری که از این روستا، این گوشه و آن گوشه و یا در تلوزیون دیده می شود، نیم نگاهی هم به زنان روستایی وجود دارد.
شورا و دهیاری روستای تاریخی ابیانه به این قضیه واکنش نشان داده است، با ممنوع کردن عکسبرداری از زنان این روستا!
پی نوشت بی ربط اول: استاد وقتی در مورد تبعات الکلیسم و اعتیاد به مواد مخدر حرف می زد خیلی جدی گفت: حالا مردنشان زیاد مهم نیست اما هزینه های درمانشان خیلی بالاست!
پی نوشت بی ربط دوم: وعده مان با دوستان یکشنبه شبها شده است رستوران و کافی شاپ چ. همیشه منو را که می آورند، مدتی را در مورد تورتیلا شامپینونز، کسادیلا اسپیناکا، پسکادوس ال کماندانته، توستیلاو گتاریانو و پاالاکنکارنس اسپشیال صحبت می کنیم و بعد همان چای و بستنی و قهوه خودمان را سفارش می دهیم. البته با آب معدنی.
يکي از بحثهايي که پس از برگزاري انتخابات مجلس مطرح شده و تا شروع به کار مجلس هفتم نيز تداوم خواهد يافت، جناح بنديهاي شکل گرفته در مجلس آينده است. آنچه مسلم است اين که اصولگرايان با تصاحب حدود نیمی از کرسي ها در جریان انتخابات و احتمال جذب تعداد زيادي از مستقلين راهيافته، در اين مجلس نيز دست بالا را خواهند داشت. اما آنچه سوالات جدي را باعث شده، چند دستگي همين اصولگرايان پيروز است. اصولگراياني که مشخصا در سه گروه (اصولگرايان سنتي، مخالفان احمدي نژاد و حاميان دولت) جاي مي گيرند. از همين امروز هم گمانه زني ها براي ترکيب هيات رئيسه آينده و شخص رئيس آن بر اساس همين تقسيم بندي آغاز شده است. غلامعلي حداد عادل، علي لاريجاني و مرتضي آقاتهراني سه چهره اي هستند که با قرار گرفتن در راس اين سه گروه، مجلس آينده را اداره خواهند کرد. از این سه تن، احتمالا رقابت حدادعادل و علی لاریجانی برای ریاست مجلس دیدنی خواهد بود و نشان خواهد داد که اصولگرایی مجلس هشتم چه رنگ دارد.
آنچه مي ماند تاثيري است که اين چند دستگي بر سرنوشت اصلاح طلبان خواهد گذاشت. اصلاح طلباني که پس از حذف گسترده کانديداهايشان، با شرکت محدود در انتخابات توانستند حدود ۵۰ کرسي را تصاحب کرده و در صدد آنند که با همین تعداد، فراکسیونی اثرگذار را تشکیل دهند.
در نگاه اول به نظر مي رسد که اين چند دستگي به سود گروههاي تغيير طلب تمام خواهد شد. اصولگرايان در شرايطي که در درون خود مجبور به تجربه اختلاف سليقه باشند، به طور طبيعي بيشتر به مدارا تن خواهند داد و از بين اين جماعت، آن گروهي که پيشروتر باشد، در جهت فضايي بازتر و عادلانه تر تلاش خواهد نمود. گروهي از اين اصولگرايان براي کسب هويت و گرفتن پرستيژ روشنفکري هم که باشد، علم انتقاد از دولت را در مجلس بلند خواهند کرد و مانع از ترکتازي هاي احمدي نژاد خواهند شد. اصلاح طلبان نيز مي توانند از طريق تعامل با گروههاي منطقي تر و متعادل تر اصولگرا، مانع از حرکتهاي تند و افراطي شوند، حرکتهايي که در چند سال گذشته به کرات صورت گرفته و دود آن بيش از همه به چشم ملت رفته است و يا بر طرحها و لوايحي که در مجلس به بحث گذارده مي شود اثر گذاشته و آنها را به سمت نظرات کارشناسي تر متمايل سازند. چنانچه اصلاح طلبان شوراي شهر از طريق همکاري با حاميان قاليباف توانستند تا حدي جلوي تندروي حاميان دولت که به رغم شکست در انتخابات، در شورا قدرت يافته بودند، را بگيرند.
سکه چند دستگي اصولگرايان اما روي ديگري هم دارد که شايد چندان به صلاح اصلاح طلبان نباشد. اصلاح طلبان اگر با چند فراکسيون اصولگرا طرف باشند و بخواهند با يکي تعامل کنند و با ديگري نه، احتمالا جايگاه خود را در نزد افکار عمومي به عنوان يکي از جناحهاي اصلي کشور از دست خواهند داد. متاسفانه ذهن ما تمايل زيادي به دوقطبي ديدن جريانهاي سياسي دارد. دوقطبي اي که تاکنون در يکسوي آن گروههاي اصلاح طلب و در سوي ديگرش محافظه کاران ايستاده بودند. ما عادت به ديدن رقابتهاي سياسي در قالب اين دو جناح داريم و به همين دليل است که وقتي کانديداهاي يکي از اين دو گروه در انتخاباتي حضور نداشته باشند آن انتخابات غير رقابتي به نظر مي رسد، حتي اگر چندين برابر مورد نياز، کانديدا در صحنه باشند!
بزرگترين موفقيت اصولگرايان در تقابل با جريان اصلاح طلب مي تواند اين باشد که جايگاه اين جريان را به عنوان يکي از دو جناح اصلي سياسي در نزد افکار عمومي تضعيف نموده و رقابت مورد انتظار را به درون خود ببرند. آنقدر که ديگر چندان حضور اين جريان در صحنه رقابت، ملاک رقابتي بودن انتخابات نباشد و اصولگرايان بتوانند رقابت هاي انتخاباتي را با فراکسيونهايي از داخل خودشان سامان دهند.
تجربه نشان می دهد که وقتی گروهی سیاسی از معادلات حذف می شود، به تدریج کسانی از درون جریان حاکم همان حرفهای آنها را تکرار خواهند کرد و به این طریق دیگر کسی از گروه حذف شده یاد نخواهد کرد و این گروه به فراموشی سپرده خواهد شد، چنانچه جریانهای لیبرال اول انقلاب در فضای انقلابی آن روزگار نادیده گرفته شدند و امروز گروهی از خط امامی های سابق جای آنها را گرفته اند.
به نظرم می رسد که چنانچه اصلاح طلبان به شوق منافع کوتاه مدت، به شکل گیری دو جریان قدرتمند در درون جناح اصولگرا تن دهند، در بلندمدت از صحنه سیاسی کشور حذف خواهند شد.
پی نوشت بی ربط اول: مادرم چند وقتی است تقاضای وام کرده است. قرار بود دو ماه پیش وامش را بدهند. تا اینجا مشکلی نیست خب دیر می شود دیگر. مشکل اینجاست که این ماه قسط وام نداده را از حقوقش کم کرده اند.
پی نوشت بی ربط دوم: سخت است از یزد به تهران آمدن. مثل فعالیت کردن آدم خسته بعد از یک ناهار چرب و سنگین.
اس ام اس ها سه دسته اند. يا مي روند، يا نمي روند و يا سرگردان مي شوند. اينجور هم مي شود گفت که مي آيند، نمي آيند و سرگردان مي شوند. آنها که مي روند يا مي آيند، مشکلي ندارند. مقصودي بوده که حاصل شده. آنها هم که نمي روند و نمي آيند، موضوع حرف من نيستند. حتما صلاحي در کار است که به مقصد نمي رسند. آنچه اينجا محل بحث است، سرگردانها هستند.
خيلي از اين اس ام اس ها را وقتي مي فرستي، معلوم نيست کجا مي روند. عينهو اين بچه هاي سر به هوا که مي فرستندشان دو تا نان از سر کوچه بگيرند، مي رود دنبال يللي تللي خودش. معلوم هم نيست کجاست. وسط آسمان تاب مي خورد؟ توي آنتن مخابرات گير کرده؟ مانده سر زبان گوشي و يادش نمي آيد؟ خلاصه يک جهنم دره اي هست. آخرش مي رسد اما نه الان که فرستاده شده. مثلا سه ساعت ديگر. اين سه ساعت ديگر ممکن است ساعت سه بعد از نصفه شب باشد.
پي نوشت بي ربط اول: امروز با يکي از آشنايان طرفدار احمدي نژاد بحث مي کردم. در توجيه گراني ها و مشکلات اقتصادي، از اوضاع نابسامان جهاني سخن مي گفت و ته حرفهايش اين شد که نفت گران شده پس اين مشکلات طبيعي است.
فکر نمي کردم اگر قرار باشد مردم گران شدن نفت را در زندگي شان حس کنند، اين احساس از اين طريق باشد. راست گفته اند که دروغ را هرچه بزرگتر باشد، بيشتر باور مي کنند.

نمی دانم چه کسی به ما گفته که جمله های قصار، جمله های خیلی قشنگی هستند. هر جا را که نگاه می کنی یک جمله قصار نوشته اند. روی در و دیوار شهر، در سالمرگ آدمها و سالروز اتفاقات مهم و روزهای خاص، در ورودی سازمانها و نهادها، توی لوگوی سایتها و وبلاگها و...
خاصیت بزرگ جمله قصار به نظر من این است که معمولا به معنی اش فکر نمی کنند اما فکر می کنند که خیلی با معنی است. فکر می کنند یک دنیا مفهوم و معنا در این یک جمله شان نهفته است. خیال می کنند جمله شان آنقدر عظیم و پرمغز است که به اندازه یک کتاب می ارزد.
یک وقتهایی هم این جمله های قصار که گوینده اش با ارائه آن فکر کرده دست همه ادیبان عالم را از پشت بسته است، می شود مایه مضحکه. کم جوک نساخته اند از روی همین جمله ها. انواع سیاسی اش که فراوان است. غیر سیاسی اش هم.
پی نوشت بی ربط اول: امشب مداح می گفت امام حسین اومده به دیدار حاج عباس مازندرانی و گفته: شب جمعه توی حرم من روضه علی اکبر نخونید چون مادرم میاد اینجا طاقت شنیدن نداره. بعد ادامه داد که دلهاتون را آماده کنید بریم کربلا.
هیچی دیگه روضه علی اکبر خوند!
آدمهایی که با هم در ارتباطند، تبدیل می شوند به جزئی از وجود همدیگر. نه آدمها که اشیا هم تبدیل می شوند به جزئی از وجود آدمها. حالا اینکه آدمها هم به جزئی از وجود اشیا تبدیل می شوند یا نه را نمی دانم. وقتی چیزی یا کسی که جزء وجود آدم شده از دست برود، خب آدم غصه اش می شود. اصلا همین است که وقتی یکی از دنیا می رود، نزدیکانش جزع و فزع می کنند. آنها جزئی از خودشان را از دست داده اند.
هر کدام از ما چند وقت یکبار می نشینیم و وسایلمان را و کاغذهایمان را زیر و رو می کنیم، گاه یکی را کنار می گذاریم یعنی که دیگر جایش در وسایلی که نگه می داریم نیست. یعنی که دیگر برای ما مهم نیست، باید برود توی سطل آشغال.
نمی دانم ما که با وسایلمان چنین می کنیم، با خودمان هم می توانیم همینگونه روبرو شویم یا نه. مثلا یک روز بنشینیم و فکر کنیم به همه کسانی که با آنها ارتباط داریم. بعد یکی یکی شان را نگاه کنیم و گاه یک نفر را بگذاریم کنار. یعنی از وجود خودمان آدم زدایی کنیم.
پی نوشت بی ربط اول: سر کلاس تربیت بدنی، مجبورمان کردند که هرکدام یک کتاب که معلم مربوطه مترجمش بود، بخریم. خواستم بگویم من سهم شما را می دهم کتاب نمی خواهم، یادم به پنج تا غیبتم آمد. دیدم همین که کلاس می آیم از لطف حضرت استاد است.
پی نوشت بی ربط دوم: سر کلاس متون اسلامی، جناب استاد، عدالت را گفت و بعد پرسید ارث زن و مرد در اسلام عادلانه است یا نه؟ همه آنها که بیرون کلاس روشنفکر می شوند و فصلی در باب حقوق زن سخن می گویند، یا ساکت بودند یا به نوبت اندر باب عادلانه بودن این مساله اظهار فضل کردند.
داشتم فکر می کردم به اینکه نوشتن در این وبلاگ را از نهم اسفند ۸۴ شروع کرده ام و بعد حساب کردم دیدم در کل، ۲۴۴ پست وبلاگی دارم که تازه چندتایی شان را هم ثبت موقت کرده ام.
حساب کردم که توی این ۷۹۲ روز به طور متوسط ۳/۰ پست روزانه دارم. فکر کردم اگر بخواهم تا سه ساله شدن وبلاگ همینجوری، این رقم متوسط را به ۱ برسانم باید در ۳۰۴ روز باقیمانده با احتساب همین پست، ۸۵۰ پست دیگر بنویسم. متوسطش می شود روزی ۸/۲ پست.
شاید تصمیم بگیرم که این کار را بکنم. برای من چه فرقی می کند. من که هرچه بنویسم، خودم خوشم نمی آید و بعدا پشیمان می شوم از نوشتنش. بگذار این حالت پشیمانی روزی سه بار دست دهد. به جایی که بند نیست.
می توانم اگر چنین تصمیمی گرفتم، دیگر پی نوشت بی ربط نگذارم و همه را بکنم پست مستقل. به ازای هر روز سفر هم که می روم بی هراس از طعنه دوستان چند تا پست بگذارم. یک دو سه چهارها را هم چندتایی کنم. خلاصه راه دارد.
اما فایده ای ندارد. با مرض یبوست دوره ای قلم چه کنم. نه! بعید است چنین تصمیمی بگیرم. حتی اگر هم بگیرم، ناکامی ام از پیش معلوم است.
پی نوشت بی ربط اول: اصلاح طلبان بعد از هر انتخابات آمار تفکیکی تک تک صندوقها را طلب می کنند. کسی هم به آنها نمی دهد این آمار را. خیلی تکراری شده، بهتر است برای انتخابات بعدی چیز دیگری را بخواهند که نمی دهندشان.
پی نوشت بی ربط دوم: حکم دکتر جمشیدیها برای ریاست دانشکده صادر شد. حیف! تازه داشتیم حال می کردیم. تیراژ صبح هم دوبرابر شده بود. تقریبا دو برابر!
بعضی آدمها کارهایی می کنند که مرغ پخته هم خنده اش می گیره.
اصلا پیش خودشون حساب نمی کنن که حالا این حرفی را که من می خوام بزنم یا این کاری را که می خوام بکنم قابل باور هست یا نه.
طرف ساعت ده شب توی خیابون، بلند بلند با موبایلش صحبت می کنه و آدرس می ده که من فلان جا هستم بیا دنبالم.
بعد که صحبتش تموم می شه میاد سمت ما که چند قدمیش وایسادیم، رو می گیره و با موش مردگی می گه برادرا باور کنید بدبختم. به من کمک کنید!
پی نوشت بی ربط اول: کاش می شد توی تابستونا، جریان خون را توی مویرگهای زیر پوست قطع کرد و به جای اون آب خنک را به جریان انداخت.
پی نوشت بی ربط دوم: دوستان لطف دارند!
حال مي کنم با اعتماد به نفس احمدي نژاد. اگر گفت ماست سياهه، سياهه ديگه. هيچ کاري هم نمي توني بکني. هيچ جوري هم راضي نمي شه. حرف حرف خودشه.
هنوز داشت براي رياست جمهوريش تبليغ مي کرد که يه عده از اقتصاددانا صداشون دراومد که بابا اين داره پرت و پلا مي گه. جدي نگيريد حرفاشو. اقتصاد اينقدرا کشکي نيست.
ولي خب گوش کسي به اين حرفا بدهکار نبود. يعني کسي فکر نمي کرد يه آدمي که استاندار بوده و شهردار پايتخت، اينقدر با اعتماد به نفس چرت بگه. نتيجه اين بود که احمدي نژاد راي آورد و رييس جمهور ملتي شد که اميد داشتن نتيجه سياستهاي اقتصادي رييس جمهور را تنها بعد از چند ماه ببينن و يکساله مشکلاتشون حل بشه.
نشد که نشد.
دسته دوم اقتصادداناي معترض، مجلس هفتميا بودن. خوش چهره و نادران و توکلي و از اين قبيل اقتصادخونده هايي که توي انتخابات طرف احمدي نژاد را گرفته بودن.
طفليا احمدي نژاد که رييس شد يه دفعه از خواب پريدن و فهميدن که چيکار کردن. حالا مگه مي شد درستش کرد؟ احمدي نژاد رييس جمهور شده بود و ترجيح مي داد که عکس بندازه، تا اينکه بخواد با اقتصادداناي ديروز دوست امروز منتقد، سر و کله بزنه.
در هر صورت کابينه جذابيت داره و يه آدمايي پيدا مي شن که بيان سر کار و از اينجا دسته سوم اقتصاددانا متولد شدن. رييس جمهور جديد دولتش را تشکيل داد با وزراي اقتصادي و غير اقتصادي و شروع به کار کرد. حالا 32 ماهه که احمدي نژاد رييس جمهوره و داره مملکت را اداره مي کنه.
توي کابينه سه تا پست شاخص اقتصادي هست که جهتگيري هاي کابينه را معلوم مي کنه. اين سه تا را دادن به دسته سوم اقتصاددانا. به سلامتي حتي گمارده هاي احمدي نژاد توي اين سه تا پست هم معترض شدن و بعدش برکنار شدن تا دايره منتقداي اقتصادي رييس جمهور اونقدر گشاد بشه که حتي مديران ارشد خودش هم توي اون بگنجند. آخرينش هم وزير اقتصاد.
براي همينه که مي گم حال مي کنم با اعتماد به نفس احمدي نژاد. اگر همه دنيا بگن داري اشتباه مي کني، يه تنه واميسه ميگه:
نخير خودتون اشتباه مي کنيد.
و به اين ترتيب دسته چهارم اقتصاددان ها متولد مي شوند!
پی نوشت بی ربط اول: یکی از استادای علوم اجتماعی در راستای تقبیح دکتر سروش می گفت: آقای مصباح تا سال ۶۷ روشنفکر بود. سروش که قبض و بسط را شروع کرد، مصباح هم لج کرد اونوری شد!!!
پی نوشت بی ربط دوم: اینقدر بی خیر نباشید. یکی جلوی چشمتون غش می کنه کمکش کنید. یه ذره از رییس جمهورتون یاد بگیرید.
این روزها صحبت از عوض شدن یا ابقای رییس دانشکده است. همه یکجوری بحث می کنن که انگار اونا قراره حکم رییس بعدی را صادر کنن. استادا، دانشجوها و... تازه چنان با حرارت حرف می زنن که گویا این مهمترین اتفاق زندگیشونه ولی هر کی دوبار توی دانشکده ما قدم زده باشه می فهمه که فقط دارن برای خودشون حال می کنن و ادا در میارن والا همه می دونن خیلی براشون فرق نمی کنه که کی چکاره بشه. اصلا بگو با لودر بیان دانشکده را بار کنن ببرن کنار هنگ مرزی جکی گور! من که بعید می دونم کسی ککش هم بگزه.
ولی کلا جالبه. هیچکی به هیچکی نیست. با هرکی حرف می زنی، هر چند سعی می کنه بگه اوضاع عادیه و قابل پیش بینی، ولی معلومه خودش فهمیده که نمی فهمه چی به چیه. کلا دولت نهم، ورژن جدیدی در سیستم عزل و نصبها ابداع کرده که هیچکی نمی تونه بفهمه چی می شه. البته این تا حد زیادی ناشی از اینه که معلوم نیست کی باید چی را بفهمه.
می گن تا شنبه یکشنبه، فرهاد رهبر حکم رییس جدید را می زنه، ولی من فکر می کنم تا اون موقع احتمالا احمدی نژاد وزارت مسکن و شهرسازی را در سازمان جنگلها و مراتع ادغام کرده و فرهاد رهبر شده مدیرکل امور دام و طیور وزارتخونه جدید یا سازمان جدید یا تشکیلات جدید یا هر چیز جدید دیگه. دانشگاه تهران هم احتمالا تبدیل شده به یه شرکت سهامی و به عنوان سهام عدالت بخشیده شده به خانواده های تحت پوشش بهزیستی. شاید هم توی یک سفر استانی دانشگاه تهران را هدیه کنه به پسرای جوان استان ایلام و در عوض امامزاده صالح را بده به دخترای لرستان!
چه می دونم! رییس انتخاب نمی شه دیگه!!!
پی نوشت بی ربط اول: یکی از بچه ها تنظیمات گوشی اش را بلد نبود، یک هفته تمام به خاطر اینکه یک هفته پیش ساعت شش و نیم قرار داشت، گوشی اش سر ساعت شش و نیم صبح زنگ می زد!
پی نوشت بی ربط دوم: جریان آب زاینده رود به یزد دوباره برقرار شده. به کوری چشم اونایی که فکر می کنن یزدیا از پس اصفهانیا بر نمیان.