|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
بعضی چیزها مثل پوستته. وقتی تو را می بینن، در واقع دارن پوست تو را می بینن و وقتی در موردت داوری می شه، این پوستته که مورد ارزیابی قرار گرفته.
بچه تر از الان که بودم به خصوص در مواقعی که خیلی بدی می کردم، زیاد می شنیدم که باید از این پوست بیرون بیایی و بری توی یه پوست دیگه.
معنی ساده ش این بود که دیگه بزرگ شدی، خوب نیست اینقدر بدی کنی، خوب نیست که همه تو را به عنوان یک پسر شیطون یا بازیگوش یا یک چیزی توی همین مایه ها بشناسند، تو باید عوض بشی، باید بشی یک پسر خوب عاقل حرف گوش کن.
خب به جای این همه حرف فقط می گفتند باید از این پوست بیای بیرون و بری توی یه پوست دیگه اما واقعا همه اینها را معنی میداد همین یک جمله.
پوست فرق می کنه با نقش و نقابی که توی علوم اجتماعی می خونیم.
توی قضیه پوست واقعا خودتی. چطور بگم؟ ادا در نمی آری، قراردادی رفتار نمی کنی، بازنمود دروغین نداری. خود خود خودتی و وقتی پوستت را عوض می کنی یعنی خودت عوض شدی. اما وقتی نقابت را عوض می کنی، آدم زیر نقاب عوض نشده، مصلحت دیده که بهتره دیگران فکر کنن یه جور دیگه است.
آدما پوستهای مختلف دارن، درست مثل نقشهای مختلف. هرچند که پوست و نقش فرق می کنه.
دو جور می شه پوست عوض کرد. یکی مثل وقتی که می ری حموم. کیسه می کشی و می سابی و می شوری. یعنی کم کم و طبق روال معمولش. اما یه جور دیگه ش هم اینه که یکباره پوست اندازی کنی، پوست قدیمی را ولش کنی، ازش دل بکنی و با پوست جدیدت به زندگی ادامه بدی(البته که پوست جدید هم یه دفعه به وجود نیومده).
می خواستم یه چیزی بگم فکر کردم با این مثال می شه اما اصلا نتونستم به نتیجه ای که می خواستم بگیرم نزدیک بشم. فعلا خداحافظ.
خبرنگاری کار سختی باید باشد در کشور ما. سخت از هزار و یک جهت.
اول از همه اینکه خبرنگار کجا می خواهی بشوی؟
رادیو تلوزیون که انحصاری اند و در اختیار دولت. مجری سیاستهای دولت هستند و بر پایه مصالح اون کار می کنند. خبرنگار این رسانه هم مجری تصمیمها و سیاستهای اخذ شده است و اختیار چندانی از خود ندارد.
اینترنت هم که قانون درست حسابی نداره. توی مملکت ما هم که اگر یک چیزی قانونش وجود نداشته باشه فرض می شه که وجود نداره و اگر نشه وجودش را انکار کرد، ممنوعه و غیر قانونی.
می ماند رسانه های چاپی. خداییش من که رویم نمی شود با وضعیتی که برای اخذ مجوز انتشار و تداوم فعالیت مطبوعات وجود دارد به اونها بگویم رسانه های مستقل.
دوم بدین جهت که در کشور ما محرمانه ها خیلی زیادند. بسیاری چیزها که در کشورهای توسعه یافته و حتی خیلی از هم رده های ایران ما در دسترس است و آزاد، اینجا طبقه بندی شده است و سری و محرمانه.
خبرنگار مجلس "ایلنا" و "همبستگی" را که یادتان است. به خاطر افشای فیش حقوقی نمایندگان به چه دردسری دچار شد. شما حتی نمی توانید به راحتی حقوق دریافتی مسئولانتان را بدانید.
زهرا کاظمی را هم که دیگر بی شک از خاطر نبرده اید. داشت از یک جمع کوچک جلوی زندان عکس می گرفت، غافل از آنکه عکسبرداری از دیوار زندان ممنوع است. ثمره این ممنوعیت برای زهرا کاظمی شد مرگ.
آمارها هم که دیگر لزومی به گفتن ندارد، حتی ساده ترینشان هم محرمانه است و خبرنگار حق دسترسی به آن را ندارد.
سوم بابت انتشار خبر است که خبرنگار سختی می کشد. حالا زور بزن برو یک چیزی را هرجوری که هست به دست بیاور مگر به سادگی می توانی منتشرش کنی؟ کثرت روزنامه نگاران زندانی شده در کشور ما می گوید نه.
ایران شده بزرگترین زندان خبرنگاران در خاور میانه. به همین راحتی.
چهارمین مشقت امنیت شغلی است. کافیست یک نفر در مجموعه قضا یا ارشاد هوس کند روزنامه ای را ببندد، خیلی طول نخواهد کشید تا حکمش اجرا شود، اما باز کردن مجدد روزنامه گذر از هفت خوان است. به نظر من این هم نوبر است که چند تا مرجع وجود دارد که برای خودشان می توانند روزنامه ببندند. دادگاه ویژه روحانیت و دادگاه مطبوعات و هیات نظارت ارشاد و... همگی می توانند بدون محاکمه روزنامه ببندند و یکدفعه کلی آدم را بیکار کنند ولی برای بازگشایی روزنامه حتما باید دادگاه تشکیل شود، محاکمه صورت گیرد و رای به رفع توقیف داده شود. یک جورایی برعکسه به نظر شما عجیب نیست؟
پنجمین و ششمین و هفتمین و... را هم می شود به همین سیاق لیست کرد، تازه اینها بدون پرداختن به مشکلات ذاتی این حرفه است. مشکلات حضور در مناطق پرخطر، واکنش کسانی که منافعشان توسط خبرنگاران به خطر می افتد و... البته هزار و یکی را من نمی توانم بشمارم، یعنی کمی اغراق کردم.
اول: دعوا های فدراسیون فوتبال جالبه. معلوم نیست کی به کیه. یک طرف نماینده های فیفا و طرف دیگه نماینده های سازمان تربیت بدنی. بکش پس کش جالبی راه افتاده. گویا اختلافشون بر سر سرمربی تیم ملیه و انتخابات رییس فدراسیون. حالا هم که صفایی فراهانی تهدید به استعفا کرده. خدا آخر و عاقبت فوتبال را به خیر کنه. من که چشمم آب نمی خوره انتخابات فدراسیون تو شهریور برگزار بشه.
دوم: وقتی یک تجربه ای شکست بخوره این شکست محدود به همون تجربه نمی مونه و به چیزهایی هم که زمینه ساز اون شده تسری پیدا می کنه. مثلا وقتی تجربه دولت اصلاحات شکست می خوره، پروژه روشنفکری دینی هم تضعیف می شه.
خیلی ها برای فوتبال ایران معتقد به مربی داخلی بودند. فکر می کنم شکست تیم ملی در جام ملتهای آسیا باعث بشه که تا مدتها بی خیال مربی ایرانی برای تیم ملی بشیم.
سوم: شبکه چهار گفتگوی اعضای دولت و احمدی نژاد را با اقتصاددانهای منتقد پخش می کرد. گفتگوی جالبی بود. صریح و راحت. دکتر شیبانی در پاسخ به دکتر شجری که از متممهای ارائه شده به مجلس انتقاد می کرد و پیش بینی می کرد که بودجه امسال هم دو تا متمم داشته باشه، به نقل از رییس جمهور با قطعیت گفت که امسال متمم به مجلس نخواهند داد.
سعی می کنم یادم نرود تا آخر سال ببینم می توانند بدون متمم سر کنند یانه.
اول: روزنامه خریدن هم مثل رییس جمهور داشتنه. بالاخره یکی باید رییس جمهور باشه. امروز هم برای خریدن روزنامه رفتم. عادت به روزنامه خریدن را هم بگذار کنار بقیه عادتهای خوب و بد من. خب شرق که نبود، بقیه هم چنگی به دل نمی زدند. با یک روزنامه ورزشی رفتم خونه. روزنامه ورزشی به جای شرق مثل احمدی نژاده به جای خاتمی.
دوم: حالا که تیم ملی فوتبال باخته و بسکتبال و والیبال جوانان موفق بوده اند، بحث تبعیض بین فوتبال و سایر ورزشها هم بالا گرفته. خیلی ها حالا قیافه حق به جانب به خودشون می گیرند و صداشون در اومده که آقا اینقدر پول خرج فوتبال کردید که چه؟ ببینید والیبالیستها و بسکتبالیستها و دونده ها با هزینه هایی به مراتب کمتر، چه افتخارهایی به بار آوردند.
به نظر من اما استدلالشون ایراد داره. فوتبال و بقیه ورزشها فقط توی ورزش بودنشون مشترکند وگرنه هزارتا فرق ریز و درشت بینشونه.
مثل جوراب می مونه و خونه. هر دوتاش مورد نیاز آدمه. شما نمیتونی اگر با پنجاه میلیون تومن نتونستی یه خونه خوب تهیه کنی نق بزنی که هزار تومن خرج جوراب کردم چقدر خوبه. باید همه اون پنجاه میلیون را خرج جوراب می کردم.
سوم: بعضی ها با یک خاطره پررنگ یا هرچیزی که به هر دلیلی توی ذهنت اثرگذار بوده تداعی می شن. اسمشون را که می شنوی، بی اختیار ذهنت می ره دنبال اون خاطره.
دست خودم نیست. این روزها وقتی اسم مشکینی را می شنوم یا تصویرش را می بینم، یاد مجلس هفتم می افتم و لیست آدمایی که بردن پیش امام زمان برای امضا. خدا بیامرزدش.
چهارم: شب دوم کنسرت شجریان که تموم شد، بعد از سوت و کفهای معمول و درخواستهای "مرغ سحر" گروه طبق معمولی که دارند برگشت اما نه برای "مرغ سحر". شجریان اعلام کرد که می خواهد یک آهنگ جدید را اجرا کند. کار را معرفی کرد. تصنیف "ساقیا" ساخته "سعید فرجپوری" بر روی شعر مولانا. کار قشنگی بود.
سی دی "غوغای عشقبازان" را گرفتم که گوش کنم. بسیاری از کارهای این کنسرت و از جمله همین تصنیف "ساقیا" توی آن بود. "غوغای عشقبازان" تازه منتشر شده ولی به نظرم شجریان مجبور نبود در معرفی تصنیف "ساقیا" از لفظ جدید استفاده کند.
پنجم: این را مخصوص سرایت می نویسم که خیلی دلش می خواد آدما را روانکاوی کنه. حالا هم براش جلب توجه کرده این اول دوم سوم چهارم کردن من.
راحت باش. ضمنا کامنتها را خصوصی هم می شه فرستاد.!!!
اول: شرق امروز در صفحات رسانه اش به "پیش نویس آیین نامه کار حرفه ای روزنامه نگاری" پرداخته بود. نگران این بودند که مبادا دولت بر مطبوعات سلطه یابد، که مبادا استقلال نشریات از دست برود، که مبادا...
شرق توقیف شد. همیشه در مملکت ما معضلات بزرگتری هم هست.
دوم: روزنامه شرق اولین روزنامه ای نیست که توقیف می شود. رشته نشریاتی که دوستشان داشته ای و می خواندی شان و توقیف شده اند، سری دراز دارد. "سلام" با آن آیه معروف "سلام قولا من رب رحیم" که زمانی تنها منتقد سیاستهای محافظه کارانه بود، "جامعه" با شعار شوق برانگیز "اولین روزنامه جامعه مدنی"، "صبح امروز" و شعار مشهورش که "دانستن حق مردم است" و بسی دیگر روزنامه ها، هفته نامه ها و مجلات متنوع که جملگی در این سالها تعطیل شدند.
اصلا دیگر عادت شده برایت که یا نشریه ای را نپسندی یا اگر خوشت آمد بدانی که دیر یا زود توقیف خواهد شد.
سوم: علت توقیف شرق سوابق فردی "ساقی قهرمان" عنوان شده. نسبت این فرد با روزنامه هم مصاحبه ای است که در حوزه ادبیات از او درج شده.
علم حقوق را نمی شناسم ولی به نظرم منطقی نمی آید اینگونه توقیف کردن. آنچه در مورد روزنامه معتبر است، مطلبی است که درج کرده و گمان نمی کنم که پیگیری سابقه اخلاقی مصاحبه شونده را بشود به عهده روزنامه گذاشت و تقاص این سابقه را هم از روزنامه خواست. در کل بیشتر به یک بهانه گیری می ماند.
چهارم: هم دیروز و هم امروز "شرق" به خاطر این مصاحبه عذرخواهی کرد. خودشان هم فهمیده بودند که هوا پس است. قول داده اند که "روزنامه شرق...از این پس با نظارتی کارامد از وقوع چنین اتفاقی جلوگیری خواهد کرد."
این نظارت کارامد چیز جالبی است. ترم گذشته که کتاب جامعه شناسی ارتباطات ساروخانی را برای همین درس می خواندیم، با یک چنین بحثهایی سر و کار داشتیم. آنجا هم بر سر این که روزنامه ها مجبورند از میان انبوه خبرها گزینش کنند و تنها فرصت چاپ تعداد معدودی را دارند، بحث شده بود. تاکید بیشتر بر حجم زیاد اخبار بود و اینکه مشکل اصلی "دروازه بانان خبر"(اصطلاح جالبی که از این کتاب یاد گرفتم) سرعت بالایی است که باید در گزینش اخبار داشته باشند. فکر کنم در حد ناچیزی هم به خودسانسوری اشاره شده بود.
حیف که با ساروخانی حسابی ندارم وگرنه متقاعدش می کردم که کتابش را اصلاح کند. به نظر من مشکل اصلی دروازه بانان در مملکت ما بهانه ندادن به دست صاحب قدرتانی است که حقوق می گیرند تا از هر چیزی بهانه بگیرند.
پنجم: شرق قبلا هم توقیف شده بود. توقیفهایی که با بازگشت مجدد روزنامه پایان یافته بودند. نمی دانم چرا ولی این دفعه حس بدتری دارم.
اول: دیشب با چندتا از بچه هایی که اضافه وزن دارند، رفتیم باشگاه. بیچاره ها چه زوری می زدند که وزن کم کنند. من هم شدم مثل آنها. دوچرخه و دویدن روی نوار و اسکی فضایی و... عرقم که درامد ترسیدم تمام شوم. بی خیال شدم.
دوم: نظرتان در مورد آدمهایی که در سن بالا ازدواج می کنند چیست؟ سن بالا منظورم دوران پیرمردی است. آدمهایی که مکرر ازدواج می کنند چه؟
دیشب بساط خنده مان به راه بود. آخه سید کاظم ازدواج کرده. برای پنجمین بار آن هم در هشتاد و چهار سالگی.
یکی می گفت سید کاظم هت تریک کرده. دیگری می گفت سید کاظم حدیث "النکاح سنتی" را با "ز گهواره تا گور دانش بجوی" اشتباه گرفته.
سوم: قلیان کشیدن خیلی وقته که در یزد ممنوع شده. صحبت بر سر امنیت اجتماعی و این ادا و اصولها هم نبوده. از دو سه سال پیش دانشگاه علوم پزشکی یکپا وایستاد که مضر است و باید جمع شود این قلیان خانه های بی حد و حصر.
شنیده بودم مراکزی هست که زیرزمینی به مشتریان خاص خودشان قلیان می دهند. دیروز این توفیق را هم داشتم که در معیت چندتا از دوستان اینکاره یکی از این مراکز را هم ببینم.
سیستم جالبی داشت. دوست ما چون خیلی اینکاره بود با یک تلفن در را برایش باز کردند. اگر مشتری با سابقه و شناخته شده ای نباشی باید نیم ساعت یکساعت قبل تلفن کنی و مُعَرفت را بگویی، صاحب مغازه یک کد رمزی به تو بدهد که مثلا چجوری زنگ بزنی یا چه بگویی و بعد مراجعه کنی.
قلیان کشیدن هم شده مثل وام گرفتن از بانک. اگر آشنا باشی، کارت زود راه می افتد اما در غیر اینصورت ضامن معتبر می خواهد و کلی دردسر دیگر.
اول: خیلی ضعیف شده ام. بی عرضه و کم توان. حتی دیگر زورم به خودم هم نمی رسد. خیلی بد است که آدم از پس خودش هم برنیاید.
دوم: اولین چیزی که از مشروطه به ذهنم می رسد این است که چند وقت پیش یکی از دوستان برای یک کار پژوهشی چندتا سوال را در این باب از من هم پرسید. ایمیلش را گذاشتم بعد از امتحانات جواب بدهم. اینقدر دست دست کردم تا یادم رفت. امروز دچار حسی شدم شبیه به شرمندگی. کاش هنوز هم بشود از این شرمندگی رها شد.
سوم: از جمله علل پیروزی مشروطیت یکی هم گفته اند ضعیف بودن مظفرالدین شاه. اگر اشتباه نکنم در کتابهای درسی ما هم این دلیل آمده بود. من که فکر می کنم دلیل مزخرفی است. حداکثر می شود آنرا فرصتی دانست که پیش روی مشروطه خواهان قرار گرفته بود وگرنه توفیق جنبش مشروطه را بیش از هرچیز باید در افکار و رفتار روشنفکران عصر مشروطه جست. فرصتها همیشه وجود دارند، مهم بهره گیری از آنهاست. اگر مشروطه پیروز نشده بود امروز هیچ کس یاد ضعف و بیماری شاه قاجار نمی افتاد.
از روشنفکران مشروطه خواه خوشم می آید. گمان نمی کنم در هیچ برهه ای از تاریخ معاصر ما و در هیچ یک از حرکتها و نهضتهایی که در کشور ما صورت گرفته، روشنفکران تا این حد نقش ایفا کرده باشند.
نقد کردنشان کار راحتی است. مثلا می شود در باب اینکه آنها در پیگیری امر نوسازی و اصلاحات مورد نظرشان توجهی به شرایط اجتماعی ایران نداشتند و خواسته هایشان کپی نقد نشده اندیشه های اروپایی بود، سخن گفت و بلبل زبانی کرد اما گمان نمی کنم بشود به راحتی نفی کرد جسارت آنها را در نقد فرهنگ داخلی و انگیزه بالایشان را در اصلاح اوضاع کشور. روشنفکران مشروطه جلوتر از زمان خود حرکت کردند، آنقدر که هنوز هم آرمانهایشان تازگی دارد و بحث هایشان به کار می آید.
چهارم: سارتر را فراموش کنید و این وبلاگ را به وبلاگهایی که می خوانید اضافه نمایید(صرفا یک درخواست دوستانه است) نویسنده اش اهل فلسفه است و ادبیات با لیسانس ریاضی. میانه اش با جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی هم بد نیست. در بین اعوانیان(چرندبافان مدعی فلسفه در یزد) باسوادترینمان است به نظر من.البته امیدوارم تنبلی نکند و مثل دفعه قبل دست از وبلاگ نویسی برندارد.
آدمهایی که جرات می کنند به قسمت عمیق استخر بروند و یاد می گیرند وقت شنا کردن روی آب بمانند، سه دسته اند.
دسته اول آدمهای جسور: برای جرات کردن معطل کلاس و مربی نمی شوند. یکبار بی آنکه از قبل فکرش را کرده باشند یا آمادگی اش را داشته باشند، بدون آنکه از کسی نظر خواسته باشند یا تصمیم خود را با دوستی آشنایی چیزی درمیان گذاشته باشند و یا کسی از آنها خواسته باشد، در حالی که هیچ کس حواسش نیست، آرام از جلوی چشم مربی و بقیه دور می شوند. به دلهره هایشان بی اعتنایی می کنند و آرام و پنهان از قسمت بچه گانه و کم عمق دور می شوند، از دیواره ها هم فاصله می گیرند و می روند سمت قسمت عمیق. دست و پا می زنند، کمی آب هم می خورند اما در نهایت خود را با هر زحمتی که هست روی آب نگه می دارند. از این پس تا وقتی پیر شوند، هر وقت شنا کنند و هر وقت روی آب دراز بکشند یادشان می آید از روز اولی که وارد قسمت عمیق شدند. لبخند می زنند و از شنا کردنشان لذت می برند.
دسته دوم آدمهای ترسو: کلاس شنا برایشان همه چیز است و مربی خدا. فقط وقتی وارد قسمت عمیق می شوند که مربی رخصت داده باشد و امر کرده باشد، وقتی که آموزشهای اولیه را گذرانده باشند. اولین بار که می خواهند به قسمت عمیق بروند، دلهره دارند و مضطرب می شوند. مربی نباید چشم از آنها برگیرد وگرنه جرات رفتن ندارند. وقتی رفتند و برگشتند ذوق زده می شوند، یک چیزی تو این مایه ها که دیدید من چه شاهکاری کردم. بعد هم با آب و تاب برای مامانشان تعریف می کنند این شاهکار بزرگ را.
دسته سوم آدمهای بزدل: حتی با گفته مربی هم به خود اعتماد نمی کنند. می ترسند که مبادا توی آب لولو باشد و دور از جان بخوردشان. دل نمی کنند جایی بروند که آب از سرشان می گذرد. مربی مجبور است خرشان کند، دستشان را بگیرد و با خود آرام آرام بکشاندشان سمت قسمت عمیق و بعد نارو بزند، رهایشان کند، مجبورشان کند که دست و پا بزنند، که آموخته هایشان را به فعلیت برسانند و برای غرق نشدن کوشش کنند. این دسته گریه می کنند و خالی بند می شوند.
نمی دانم چه ربطی داشت به من و تو و اینجا این قصه شناگری اما به گمانم که یک وقتهایی باید جسور بود. باید تصمیم بگیری بی آنکه به کسی بگویی یا از کسی نظر بخواهی. حالا هر تصمیمی که باشد.
یک چیزهایی هست یا یک جمعهایی که آدم خیلی دوست داره تجربه شون کنه. آدم حس می کنه خیلی باید باشکوه باشه این جمع و حیفه که از دستش بده. حیفه که دیگران برایت تعریف کنند و تو نتونی از اون چیزی بگی. حیفه که بمیری و لذتش را نبرده باشی.
مثلا من از بچگی دوست داشتم برای یکبار هم که شده توی یک بازی مهم جزء تماشاچی های ورزشگاه آزادی باشم. بتونم با آب و تاب برای دیگران تعریف کنم که بله موقعی که فلان اتفاق افتاد من درست چند متری محل بودم و مثلا بهمان چیز را که شما ندیدید، من دیدم. خب تا حالا چندین بار رفتم ورزشگاه. اونقدر رفتم که دیگه برام جذابیتی نداره و بی خیالش شدم.
یک چیز دیگه که همیشه دوست داشتم تجربه ش کنم کنسرت شجریان بوده. شخصا برای گوش دادن موسیقی، شهرام ناظری را ترجیح می دهم اما همیشه شجریان برایم ابهت بیشتری داشته. شجریان یک جورایی اسطوره شده و جایگاهی بسیار بالاتر از دیگران پیدا کرده. اصلا صحبت یک خواننده مثل بقیه خواننده ها نیست. یک جورایی سمبل موسیقی سنتی شده این آدم.
اما کنسرت شجریان رفتن مثل ورزشگاه رفتن نیست. اگر سالی چندتا بازی مهم توی ورزشگاه آزادی برگزار می شه و تو دستت بازه که هر از گاهی سری به اونجا بزنی، در عوض کنسرت شجریان رفتن به این سادگیها نیست و همین حریصترت می کنه. مخصوصا اگر شهرستانی باشی. شهرستانی بودن هم که توی مملکت ما یعنی فیلم خوب ندیدن، کتاب جدید نخوندن، استاد خوب نداشتن و محرومیت از هزارتا چیز خوب دیگه.
امسال اما فرصت شد که از اینجا بکوبم و برم کنسرت شجریان. کمی خوش شانسی و محسن باعث شدند که بلیت گیرم بیاید و آرزو به دل نمانم. هر کس هم که می پرسد چطور بود می گویم عالی. به من که خیلی حال داد.
همه جوری می شه سانسور کرد. حتی می شه سانسورت کرد که در مورد خودت هم حرف نزنی. سایت یزدفردا ورداشته یه نوشته ای را مال چند وقت پیش از توی وبلاگ من کپی کرده توی سایت خودش و با عنوان "یادداشتی از احمد طالبی" گذاشته جلوی چشم خواننده هاش.
دیشب مجید هم شاکی شده بود که این چرت و پرتها چیه ورداشتی درباره خاتمی توی یزد فردا نوشتی؟
من که یزد فردایی ها را نمی شناسم، هرچند به دلیل دوری از یزد برای گرفتن اخبار به سایتشون سر می زنم. همون موقعی هم که یزدفردا این کار را کرد روی همون مطلب کامنت گذاشتم و توضیح دادم که آقاجان این مطلب وبلاگیه و متناسب با وبلاگ نوشته شده، سر و تهش معلوم نیست، توی وبلاگ هم دوستانم ایراد گرفتند و من توضیح دادم. کاس اگر هم می خواستید از آن استفاده کنید به خود مطلب لینک می دادید که خواننده تان کامنتهایش را هم بخواند.
حضرات یزدفردا لطف کردند و کامنت من را روی مطلب خودم هم تایید نکردند. در نهایت پررویی هم اومدن و یه کامنت خصوصی گذاشتن که آقا بیا برای ما بنویس.
نمی دونم حضرات از کجا این اخلاق را فرا گرفته اند و چه کسی یادشان داده که می توانند از هرچیزی که باب سلیقه شان بود، بی توجه به اینکه هر کاری رسمی دارد و حساب کتابی سوء استفاده کنند.
بقول یکی از دوستان درسته که چندتا تخته مون کمه ولی خر که نیستیم.
از قشنگیای فیلمای حاتمی کیا، دیالوگهای فکرشده و هدفمندشه و از مشنگیای تلوزیون کارهای بی هدف و هَردَمبیلش.
الان داره فیلم "به نام پدر" را پخش می کنه. با اینکه توی کارای حاتمی کیا، کار خیلی برجسته ای محسوب نمی شه اما چند بار دیدمش. دوبار توی سینما و یکبار تلوزیون. حالا هم نشستم که برای چهارمین بار تماشاش کنم تا همین الان که دیگه از سلیقه سانسورچی های تلوزیون اعصابم به هم ریخت و بی خیال تماشای فیلم شدم. فکر می کنم این فیلم از هر نظر که درخور تحسین نباشه به لحاظ موضوع اون و گفتگوهایی که بین بازیگران فیلم رد و بدل می شه قابل توجه و تقدیره. از بین همه دیالوگهای این فیلم به نظرم گفتگوی پدر و دختر توی آی سی یو، شکایت یا نجوای پدر با خدا روی تپه شاهد و درد دل پزشک در مقایسه مجروحان محلی و مجروحان مرکزنشین شاهکاره.
من موندم سانسورچیای تلوزیون با چه سلیقه و مبنایی عمل می کنن که دقیقا زیباترین و پرمغزترین جاهای فیلم را قیچی می کنن و از اون یک قصه تکراری با بازیهای تکراری و روایت تکراری جا می ذارن.

دکتر صدیق، اردوی درس جامعه شناسی صنعتی
همینجوری هوس کردم این عکس را بذارم اینجا.
قهرمانی عراق یک اتفاق خوب است و خوشحال کننده. نه از حیث این که عراق کشوری بحران زده است با مردمی رنج کشیده و این قهرمانی می تواند دلخوشی چند روزه ای برای مردم پرغصه آن فراهم آورد. نه کاری به خرسندی عراقیها ندارم.
از قهرمانی عراق خوشحال شدم به این سبب که از وقتی یادم است یا عربستان قهرمان می شود یا ژاپن. از اول مسابقات هم هر کی از من می پرسید به نظرت کدام تیم قهرمان می شود می گفتم معلومه یا عربستان یا ژاپن. ایران و کره و استرالیا و بقیه هم یا در این حد و اندازه ها نیستند یا مسابقات را جدی نمی گیرند.
کم کم داشتم باور می کردم که انگار جور دیگری نمی شود. انگار بقیه نخودی هستند و فقط این دو تا حق دارند که فاتح شوند. عراق که قهرمان شد، یکی ازباورهای من هم اصلاح شد، قهرمانی فوتبال ملتهای آسیا مال عربستان و ژاپن نیست، حتی اگر تو سالها شکل دیگری از آن را ندیده باشی.
توی زندگی ما هم خیلی چیزها آنقدر تکرار شده که باورمان نمی شود جور دیگری بشود. به بعضی کارها آنچنان عادت کرده ایم و برایمان عادی شده که تصوری از تغییر دادنش نداریم. حتی سوال هم نمی کنیم که چرا اینجوری شده. به گمانم توی دنیای سوفی بود که یکی از مشخصات فیلسوفها را همین سوال کردن دانسته بود در مورد چیزهایی که برای بقیه عادی است.
یک جاهایی لازم است جور دیگری فکر کنیم، به نحو متفاوتی رفتار کنیم و سعی کنیم در عوض کردن یک چیزهایی که به نظرمان تغییر ناپذیر می آیند.
مثل منبری ها از موضوع پرت شدم و رفتم تو کار موعظه کردن. برگردم سر قهرمانی عراق. فکر کنم بیشتر مردم ایران از نتیجه فینال خوشحال شده باشند. حالا به هر دلیل. از سر ترحم نسبت به مردم عراق، بابت رقابت همیشگی و کینه فوتبالی مووجود بین ایران و عربستان، به سبب شکسته شدن انحصار ژاپن و عربستان یا هر بهانه دیگری.
پس می شود قهرمانی عراق را هم تبریک گفت.
بعضی دعاها خیلی خیرخواهانه اند. مثلا این دعای شفای مریضان. دیدی که آخر همه مراسمهای مذهبی یکی از دعاها اینه که "خدایا مریضای اسلام را شفا بده". به نظرم اگر این دعا مستجاب بشه خیلی از مشکلات ما هم ممکنه حل شه. یه نگاه هم که به دور و بر بندازی می فهمی که مریض زیاد داریم. حالا هم پیشنهاد می کنم که صبح و شب، وقت نماز و وقت تماشای تلوزیون، در حال کار و هنگام استراحت، در دل و به زبان، خلاصه همیشه و همه جور دعا کنیم که خدا مریضای اسلام را شفا بده و رفتگان را علو درجات عنایت فرماید.
امیر قلعه نویی با جسارت و شجاعت قابل تقدیر مسئولیت باخت و حذف تیم ملی را بر عهده گرفته و یکجا انداخت گردن صفایی فراهانی.
فاطمه رجبی دوباره ورداشته نامه نوشته و با زیر سوال بردن اصل روحانی بودن و دانشگاهی بودن خاتمی معترض شده که چرا مسافرت می کنه اون هم به یزد و کاشان.
محمود احمدی نژاد هم که کارش درسته. هنوز اصرار داره که قطعنامه ها و تحریمهای شورای امنیت برای ما اهمیتی نداره. یک اصلاحیه اساسی هم که به علوم سیاسی زد و اعلام کرد که ایمان به خدا هم در کنار پول و تولیدات علمی و توان نظامی جزء منابع قدرت کشورهاست.
سرت را درد نیارم فهرست مریضها زیاده. تو یکجا دعاشون کن.
به اطلاعیه هاش اعتنایی نکردم. عنوان این همایش جوری بود که نمی تونست به من مربوط بشه. گفتم حتما یکی از همین جنگولک بازیاییه که دولت جدید دنبالشه ولی خب این اقبال را داشتم که یکی از دوستای قدیمی از روی وبلاگ پیدام کنه و خبرم کنه که بچه های قدیمی قراره دور هم جمع بشن.
حالا همه بزرگ شده اند، این یکی دکتره و اون یکی مهندس و بعضی هم مثل من. جمعیت نوه ها هم که کمتر از بچه ها نیست.
سالها بود هیچ کدام را ندیده بودم. آخرین بار یکی دو تا را سه سال پیش در مراسم ختم حاجی بابایی دیدم. کسانی که از چهار پنج سالگی می شناختمشان و حالا کلی از خاطراتم را زنده کرده اند.
حیدر رو به من می گوید: تو همونی که با پای شکسته از دیوار مدرسه بالا رفتی تا توت بخوری.
مهدی هم هست. یکبار یازده تا بستنی را یکجا خورد. سهم همه بچه ها را.
...
به من که رسید گفت مواظب باش دارن می گیرن، نفر بعدی هم اخطار کرد. من هم راهم را عوض کردم و رفتم تو کوچه.
یزدی که باشی و پسر، یعنی موتورسوار هم هستی. یعنی به احتمال زیاد توی خونه تون به تعداد پسرای بالای چهارده پونزده سال موتور وجود داره. موتورسواری یزدیا هم مال چند سال اخیر که هزارتا شرکت رنگ و وارنگ موتورسازی درست شده نیست، از قدیم موتورسوار بودن، هوندا و یاماها و سوزوکی و... وسیله ای راحت برای ایاب و ذهاب توی خیابونایی که زمستون خیسی برف و بارون را نمی بینن و تابستون که می شه گرمای کلافه کننده شون نمی ذاره منتظر تاکسی و خط واحد وایسی. حالا هم که بنزین کارتی شده دیگه رسما ماشینا تعطیل شدن و حتی پیرمردا هم موتور سوار می شن. البته این موتورسواری آفتای خاص خودش را هم داره. هشت تا کشته در هفته برای جایی مثل یزد خیلی زیاده، رانندگی ماشین برای آدمای ناآشنا با خیابونای یزد هم جز با داغون شدن اعصاب به خاطر موتورایی که مثل مگس از چپ و راستشون رد می شن ممکن نیست، حرکت توی پیاده رو و با سرعت بالا توی کوچه هم که جای خودش. البته مزایای زیادی هم داره که مهمترینش جابجایی سریع آدمه. یادمه یه بار یه روزنامه ورزشی اشاره کرده بود به تعجبش از اینکه ورزشگاهی که تا چند دقیقه قبل از بازی تیم قندی خالی از تماشاگر بوده وقت شروع بازی بیست هزار نفر داخلش بودند.
همه اینا را گفتم که اشاره کنم به تلاش نیروی انتظامی برای ساماندهی موتورسیکلت سوارها در یزد. چند ساله که پلیس داره زور می زنه که یه جوری وضعیت موتورسواری یزد را راست و ریس کنه. پلاک گذاری و بیمه اجباری و استفاده از کلاه ایمنی و رانندگی با گواهینامه و...
چند ساله که پلیس سفت و سخت(خودشون این طور فکر می کنن) داره این کار را دنبال می کنه اما به نظر نمی رسه که توفیقشون راضی کننده باشه. شیوه شون ثابته. توی یک میدون یا چهارراه وامیسن، جلوی موتورای بی کلاه را می گیرن و می فرستن پارکینگ. بعد تو مجبوری یکی دو روزی سگ دو بزنی و مدارکی را که می خوان(اصلی یا جعلی) براشون ببری تا موتورت را آزاد کنی. اما هیچ چیز درست نمی شه، بعد از چند سال تاثیر این بگیر و ببندا هنوز خیلی مشهود نیست، مثلا یه بار توی یک خیابون صد تا موتور را شمردم، کلاه ایمنی دارهاشون به ده تا نرسید. پلیس هم شیوه خودش را عوض نمی کنه و افتاده توی تکرار یک تجربه چند ساله و فقط موتور می گیرن و آزاد می کنن و گزارش می دن، عینهو یک ماشین که باید کار خاصی را بکنه بدون این که بفهمه این کار برای چی انجام می شه. ما موتوریا هم باتجربه شدیم و می فهمیم چطوربریم که گرفتار نشیم.
پرسیدم بازی چی شد؟ جواب داد که خاک بر سرشون، ۱۲۰ دقیقه دنبال توپ کردند و آخرش باختند.
فوتبال زیباست یا به نظر می رسد که باید زیبا باشد. نشون به اون نشون که چند میلیون نفر می نشینند و نگاه می کنند که چطور دنبال توپ می کنند.
نمی دانم اول فوتبال جذاب شد و بعد آغشته شد به اقتصاد و سیاست و... یا اول پای آنها به میان کشیده شد و برای بهره مندی شان فوتبال را جذاب جلوه دادند. هر چه که هست امروز فوتبال چیزی فراتر از یک ورزش است. آنقدر که بسیاری موقع تماشا چنان تحت تاثیرند که خود را در میدان می بینند و در حال مبارزه. لااقل من که خیلی وقتها اینجوری هستم.
جالب ترین چیز فوتبال به نظر من شکست خوردنش هست. خیلی ها فوتبال را به نبرد گلادیاتورها تشبیه کرده اند. کوشش بی اندازه برای غلبه بر حریف در حضور تماشاچیان جمع آمده بر گرد میدان نبرد. به نظر من اما این دو شبیه نیستند. لااقل موقع شکست خوردن هیچ شباهتی ندارند. بازنده جنگ گلادیاتورها تمام می شود و باید بمیرد اما بازنده فوتبال باز هم فرصت دارد برای پیروزی. شکست در فوتبال شکست برای همیشه نیست. همین کره جنوبی را ببین. اولین بارش نیست که در این مرحله به ایران ما می خورد. حتما یادت هست که یکبار شش تا گل خورد و به معنای دقیق کلمه تحقیر شد اما چهار سال بعد ایران را حذف کرد، سه سال پیش از ما باخت و حالا دوباره پیروز میدان شده.
بازنده جنگ گلادیاتورها حتی اگر پیش از نبرد هم خیلی محبوب بوده بعد از شکست خوار می شود و کسی برایش دل نمی سوزاند اما بازنده فوتبال نه. هنوز محبوب است بین آنها که دوستش داشته اند هوادارش بوده اند. شاید چندتا فحش بخورد ولی آن هم از سر دوستی است. یکی از زیباترین صحنه های فوتبال که در یادم مانده زمانی است که آلمان در جام جهانی باخت اما یک ورزشگاه به احترامش ایستاد و برایش کف زد.
عجب چیزی است این فوتبال. کاش زندگی ما هم همینگونه بود.