تبليغاتX
همينجوري
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش

منابع رسمی اسرائیل اعلام کردند که اهود باراک، وزیر دفاع این کشور، به ارتش دستور داده است تا فلسطینیان بیمار و زخمی را که در مرز غزه و اسرائیل پناه گرفته اند برای معالجه در بیمارستان های اسرائیلی بستری کند...
در حال حاضر، صدها تن از فلسطینیان همراه با خانواده خود در کنار مرز اسرائیل گرد آمده اند با این امید که مقامات اسرائیلی به آنان اجازه دهند با عبور از خاک این کشور به کرانه باختری رود اردن بروند...
گفته می شودحدود ششصد نفر از این پناهجویان در داخل یک تونل بتونی در بخش جنوبی گذرگاه ازر پناه گرفته اند و در شرایط بسیاری دشواری به سر می برند...

این خبرها را سایت bbc داده. نمی خوام قضاوت کنم که کاملا حقیقیه یا اینکه قدری شیطنت هم چاشنیشه. اما برایم خیلی جالب بود.
وقتی خودت نمی تونی خودت را تحمل کنی، وقتی می خوای گردو بشکنی اون را می ذاری زیر پات و با سنگ می زنی توی سر خودت نتیجه ش همین می شه دیگه. اسرائیل می شه نقش مثبت فیلم. به مجروحین رسیدگی میکنه، اقدامات انساندوستانه انجام می ده، آواره ها را پناه می ده و...

آقای هنیه! آقای عباس! چنان گند زدید به حیثیت و آبروی یک ملت که ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 18:57  توسط احمد طالبی  | 

این علی لاریجانی خیلی باحاله. به نظر من که می تونه همه مشکلات ما را یکی یکی حل کنه. فقط عجله نکن. بهش فرصت بدی همه چی درست می شه. یواش یواش.
برای حل مشکل هسته ای هم برنامه ریزی کرده. قدم به قدم.
قدم اول را خیلی خوب و محکم برداشت. آب نبات اروپایی ها را پرت کرد پیششون. اونش را هم که لیسیده بودیم تف کرد.
قدم دوم را تازه برداشته. بالاخره برای حل هر مشکلی باید ریشه اون را پیدا کنی. لاریجانی هم فهمیده که مشکل از کجا آب می خوره.
ما يك دوره سينوسي داشتيم، با سيگنال‌هايي كه عواملشان در داخل داده‌ بودند. سازگارا،حقيقت‌جو و ... كه به واشنگتن رفته بودند، و غرب را به صدور قطعنامه ترغيب كرده‌بودند.
حالا مونده قدم آخر. خیالتون راحت باشه. ما برنده ایم. به عقل و شعور لاریجانی اعتماد داشته باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 19:14  توسط احمد طالبی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:24  توسط احمد طالبی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 19:23  توسط احمد طالبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:41  توسط احمد طالبی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:6  توسط احمد طالبی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط احمد طالبی  | 

نمی دونم آنتن تلوزیون شما هم مثل مال ما افتاده تو خونه عسکراولادی یا نه. ما که هر شبکه ای می زنیم داره عسکراولادی نشون می ده. کم کم دارم احساس می کنم که اصلا امام خمینی وجود خارجی نداشته. هر چی هست و نیست از همون اول عسکراولادی بوده. وگرنه خب چهار نفر دیگه هم پیدا می شدند که بتونن در مورد امام حرف بزنن.

این تلوزیون ما چیز جالبیه. همه ش داره بی ربط حرف می زنه. شاید تلوزیون شما اینجوری نباشه ولی می دونی تلوزیون ما یک جورایی شانسی آدم انتخاب می کنه تا در مورد یک موضوعی که اون هم تصادفی انتخاب شده، اظهار نظر کنند. البته در مورد موضوعش شک دارم ولی در مورد آدماش تقریبا مطمئنم که رندم انتخاب می شن وگرنه چه معنی داره که در مورد انقلاب و جنگ و امام و... یه عده آدمایی بیان حرف بزنن که نه حضوری داشتن نه ربطی دارن و نه نزدیکی به موضوع. آخه صدا و سیمایی ها که دیگه اینقدر پرت نیستند. هستند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:37  توسط احمد طالبی  | 

- تابستان 67 بود. اجتماع نسبتا بزرگي از دانش آموزان برگزيده شاهد تشكيل شده بود. نمي دانم شايعه بود يا حقيقت كه يكي از برنامه هاي اين اردو ديدار با امام خواهد بود. روز آخر و بعد از سر و صداي زياد بچه ها به خاطر انجام نشدم اين ملاقات، همه مان را توي زمين ورزش جمع كردند. آقاي صانعي آمده بود. مي گفت كه از طرف امام آمده. مي گفت كه امام خيلي دوست داشته كه اين ملاقات انجام شود اما وضعيت مزاجي مناسبي براي اين ديدار ندارد.
كمتر از يكسال بعد هم امام مرد. شوق ديدار بدون واسطه هم در دل من خشكيد.

- توي ميني بوس بوديم و در راه مدرسه. اولين امتحان ثلث آخر بود. راديو فقط قران مي گذاشت. يكي ازبچه ها گفت امام مرده. از ديشب قران گذاشته اند. برايم قابل باور نبود كه امام هم ممكن است بميرد، اصلا توي اين وادي ها نبودم، آنچه را بزرگترها شعار مي دادند من در دنياي كودكي ام باور كرده بودم. ساعت 7 شد و صداي حياتي كه هرسال بارها و بارها شنيده اي و شنيده ام.

- امام مرد. بعد از مردن او خيلي چيزها برايم رنگ باخت. خيلي چيزها كه باورشان كرده بودم. اول از همه آن ديوارنوشته بزرگ خيابانمان: "عمرم فداي يك نفست اي امام" و كم كم خيلي چيزهاي ديگر. آرزوهاي بزرگ، آرمانهاي متعالي و... ديگر هيچ كدامشان برايم رنگي ندارند و باورشان نمي كنم.

- حالا حتي خود امام هم برايم عوض شده. ديگر موهبتي آسماني نيست، متفكر بزرگي نيست، رهبر برجسته اي نيست، سياستمدار هوشمندي نيست، انسان عادلي نيست و... اما هنوز برايم قابل احترام است فقط به يك دليل.
به آنچه باور داشت عمل مي كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:45  توسط احمد طالبی  | 

حداد عادل توی تلوزیون از عملکرد مجلس هفتم دفاع می کرد. حوصله گوش دادن حرفهاشو نداشتم. آخه نمی تونم بپذیرم که مجلس نشینان فعلی، وکیل و نماینده من هستند.
هر چند که دیگه این جماعت هم به سال آخر مجلس نشینی شون رسیدن اما هنوز هم وقتی بهشون فکر می کنم حالم گرفته می شه.
قصد نقد مجلس را ندارم، شایستگی اون را هم در خودم نمی بینم. برای یک نقد منصفانه لازمه که منتقد رها از پیش فرضها قضاوت کنه و من با اعتراف به اینکه از این مجلس بدم می آد و اون را فرمایشی می دونم صرفا احساسم را بیان می کنم.
هیچ وقت نتونستم با این مجلس کنار بیام. از همون اولش که جنتی اکثریت مجلس قبلی را پیشاپیش قربانی حضرات کرد و مشکینی براشون امضای امام زمان را گرفت تا بعدش که با کلی ادعای مردمداری و چه و چه و چقدر بدگویی از مجلس قبلی نشستن توی جایگاهی که براشون تعریف شده بود و الان که دیگه دارن به آخر تاریخ مصرفشون می رسن(البته اگر جنتی ازشون راضی باشه و در بر همون پاشنه بچرخه، این تاریخ قابل تمدیده)
به نظرم مجلس هفتم مجلس کوتوله ها است. مجلس آدمهایی که نمی تونن با خودشون روراست باشن، آدمهایی که خبرنگاری را صرفا به خاطر افشای فیش حقوقی شون از مجلس اخراج می کنند.
مجلس هفتم مجلس ترسوهای پرمدعاست. مجلس آدمهایی که مدام دندان تیز نشان می دهند و خط و نشان می کشند اما خیلی زود جا زده و پا پس می کشند. مجلس استعفاها و استیضاحهای پس گرفته شده.
مجلس هفتم مجلس اعجوبه هاست. مجلس آدمهایی که نمی فهمند هیچ وکیلی نمی تواند خودسرانه دوره وکالت خود را زیاد کند. مجلس آدمهایی که آنچنان تکیه زدن به جایگاه نمایندگی برایشان لذت بخش بوده که اصرار دارند بنا به تصمیم خودشان افزایش دوره داشته باشند!!!
مجلس هفتم مجلس بادآورده است. مجلس آدمهایی که خودشون هم خودشون را جدی نمی گیرن. مجلسی که کسی برای مصوباتش تره هم خرد نمی کنه و برای اعضاش شانیتی قائل نیست. حتی احمدی نژاد هم محلشون نمی ذاره.

مجلس هفتم مجلس خوبیه. وقتی ازش فاصله بگیریم احتمالا می تونیم از خاطراتش به عنوان آینه عبرت بهره ببریم هر چند که الان چیزی بیشتر از آینه دق نباشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:11  توسط احمد طالبی  | 

ديروز حسابي ياد جدم افتادم. کدومشون نمي دونم. فقط مي دونم جدي داشته ام که وقتي خدا شانس را بين خلايق توزيع مي کرد خواب بوده. به تبع اون و بر اساس قوانین ارث و میراث من هم حظي از شانس نبردم. من خيلي وقتها ياد اين جد مي افتم. بهش مي گم آخه بابابزرگ عزيز! وقت براي خواب کم بود که درست اين موقع گرفتي خوابيدي؟

خيلي وقتها ياد اين پدربزرگ مي افتم. البته نه وقتهايي که خرشانسي مي آرم. آخر هم نفهميدم که خرشانسي مي آرم يا خرکي شانس مي آرم يا اينکه مثل يک خر شانس مي آرم!!!

چند روزيه که کامپيوترم ويروسي شده و کلي از فايلهاي دوست داشتني اون پريده. ديروز خواستم درستش کنم رفتم کافي نت که يک فايل را دانلود کنم، mp3player ام هم سوخت. کلي فايل هم روي اين یکی داشتم.

آخه بابابزرگ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:20  توسط احمد طالبی  | 

زياد شنيده بودم که مذاکره ايران و آمريکا شدني نيست. اينکه آنها گرگند و ما ميش، اينکه آنها خوي تجاوزگري دارند و نمي شود طرف گفتگويشان شد، اينکه بايد پيش از گفتگو چنين کنند و چنان.

خلاصه اينکه نمي شود، قضيه گفتگوي ايران و آمريکا از بيخ مشکل دارد، آنها شيطان هستند و شيطنت مي کنند، نه از اين شيطنت هاي دخترانه بچه مدرسه اي ها. آنها شيطان بزرگ هستند.

ما مذاکره کرديم. گرگها ما را ندريدند. گويا اشتباه بود انتظارمان از خودمان. ما گوسفند نيستيم.

ما مذاکره کرديم. کسي چيز خاصي را از خلال گفتگوها و به زور بر ما تحميل نکرد. گويا اشتباه مي کرديم که به دليل برتري قدرت نظامي و اقتصادي آنها، بازنده گفتگو ماييم (اصلا مگر مذاکره و تلاش براي رسيدن به تفاهم لزوما يک طرف برنده و يک طرف بازنده دارد؟)

ما مذاکره کرديم. انقلابمان سر جايش هست و حکومتمان. زمين و آسمان هم. گويا اشتباه کرده بوديم که مي پنداشتيم اين تابو از اصول ماست و بي آن ديگرگون مي شويم.

ما مذاکره کرديم. چه کار خوبي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:0  توسط احمد طالبی  | 

توت میوه جالبیه. شیرین و دوست داشتنی. اونقدر که نمی تونم راحت از کنارش بگذرم. حتما باید با سرخوشی و با حسرت درخت را برانداز کنم و دستی توی شاخه های اون بچرخونم و و شیرینی ش را مزه کنم، حتی اگر درخت توت کنار اتوبان چمران باشه و اونقدر دودزده باشه که دستام را سیاه کنه!
خاطره توت از خودش هم شیرینتره. دوران کودکی، موتورگازی اخوی، دوچرخه، یاماها هشتادی که صدای هلی کوپتر می داد و درختهای توت اطراف یزد. شوق بالا رفتن از درخت، چادر گرفتن، توت تکوندن و پر کردن سطل و قابلمه به اندک زمانی. یادش بخیر.

این روزها زندگی هم شده مثل توت!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2:2  توسط احمد طالبی  | 

می خوام که نوشتن توی این وبلاگ را تموم کنم. دیگه حوصله اش را ندارم. بالاخره باید یه جایی به آخر برسه. اما قبل از اون باید پنج تا پست بگذارم. نه هر مطلبی. نوشته ای که خودم از اون خوشم بیاد.
می دونی کم پبش می آد یه چیزی بنویسی که خودت ازش خوشت بیاد. پنج تا که چه عرض کنم، تا حالا حتی سه تا نوشته اینجوری پشت سر هم نداشتم اما اگر این اتفاق بیفته قول می دم که دیگه به این وبلاگ دست نزنم.

دوست دارم اگر کسی از سر اتفاق(نه شما ده دوازده نفری که از سر لطف سر می زنید) گذارش به این صفحه افتاد، برام کامنت بذاره که: "کلا مطالبت بد نبود . شاید باز هم می اومدم اگر به روز می شدی"

حیف! نمی تونم پنج تا مطلب درست درمون و خوندنی پشت سر هم بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:21  توسط احمد طالبی  | 

جمعه دوم خرداد 76:

صدای آمریکا اخبار مربوط به انتخابات ایران را پوشش می دهد. شمارش آرا در برخی حوزه های خارج از کشور پایان یافته و جملگی برتری خاتمی را نشان می دهد اما قضیه عظیم تر از آن است که با شمارش چندصدتا رای باورش کنی.

گاهگاهی صحبتهای تلفنی شنوندگان هم پخش می شود. خانمی جوان در حالی که گریه می کند مدعی است که مهم نیست خاتمی رای میآورد یا نه. مهم این است که ما راه خود را یافته ایم و خاتمی رییس جمهور بشود یا نه از این راه بر نمی گردیم.

 

شنبه سوم خرداد 76:

از صبح معلوم شده که رییس جمهور بعدی ما خاتمی است. به نظرم دنیا رنگ دیگری شده است. گویی که به همه آرزوهایمان یکجا واصل شده ایم.می پندارم و به گمانم همه می پندارند فردای بهتری که خاتمی وعده کرد در دستهای ماست. و حالا باید بهره اش را ببریم.

اگر جز این باشد لابد این وسط یکی دروغ گفته و نارو زده است. یکی که من نیستم.

 

 

امروز:

دروغ را من گفته بودم. من که اصلاح طلبی را یاد نگرفتم. من که فقط یک رای دادم و طلبکار شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط احمد طالبی  | 

اول:

پل ورسک را که شنيده اي؟ همان پل مشهور راه آهن شمال. همان که رضاخان در افتتاحش حاضر شد و از اين افتتاح داستانها گفته اند. روستاي ورسک را چطور؟

من خودم از کودکي آوازه پل را شنيده بودم اما با روستا همين چند ماه پيش که براي تماشاي پل رفتم مواجه شدم. برايم جالب بود. اين پل نام خود را از روستايي که در کنارش هست به عاريت گرفته اما بسي نامدارتر از اين روستا شده است.

روستاي ورسک بسيار پيشتر از پل ورسک وجود داشته و يحتمل پس از پل هم وجود خواهد داشت و اساسا نام پل برگرفته از روستاست ولي امروز واژه ورسک، پل را در ذهن ما تداعي مي کند.

 

دوم:

به گمانم که اصلاحات هم چيزي شده است شبيه روستاي ورسک. اصلاحات ابداع امروز و ديروز نيست اما نامش تداعي کننده يک جريان سياسي و يک برهه زماني در سياست ماست.

فارغ از آنکه چه نگاهي به جريانهاي سياسي موجود و علي الخصوص جريان اصلاح طلب داشته باشيم، به نظرم مي رسد که بايد لااقل براي خودمان تفکيکي داشته باشيم و در ذهنمان اين دو را از هم جدا کنيم.

اصلاحات را بايد جداي از جريان اصلاح طلب به مثابه يک منش و به عنوان يک چيز ناميرا تعريف و تبيين کرد. منظورم اين نيست که اصلاح طلبي را به خلا ببريم. معتقدم که بايد خودمان و جريانهاي سياسي را با شاخصهاي اصلاح طلبي بسنجيم نه بالعکس.

 

سوم:

باور کن مي خواستم يک چيز ديگه بگم، اينا از توش در اومد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:46  توسط احمد طالبی  |