تبليغاتX
همينجوري
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش

این بازیهای وبلاگی چیزهای جالبی هستند. وقتی تو توش نیستی پیش خودت می گی که اَه چقدر مسخره! یه مشت آدم بیکار که لابد فکر می کنن خیلی هم فرهیخته و باکلاس هستن، نشستن و خصوصی ترین چیزهاشون(ویژگیهای خاص، آرزوها، ترسها، خاطرات و...) را می ریزن روی دایره تا بقیه بیان بخونن. انگار نه انگار که اینجا دنیای مجازیه!

ولی خب وقتی که خودت هم به بازی دعوت بشی وضع همچین یه ذره فرق می کنه. آخه می دونی من همیشه از اینکه یکی تحویلم بگیره و به جایی یا برای کاری دعوتم کنه خوشحال می شم و با سر می رم(خب چکار کنم؟ عقده ای شدم دیگه) حالا هم با تشکر از خانم آروین که ضمن نوشته "آدم دیگری می‌شدم اگر..." از من هم برای نوشتن در مورد کسانی که توی زندگی ام تاثیر داشته اند دعوت کرده، چند تایی را فهرست می کنم.

اول: مادرم
بی بروبرگرد بیشترین تاثیر را توی زندگی من و شدن اینی که هستم داشته. از همون کودکی که پدرم را از دست دادم تا الان که دیگه هیچ کس از نسل قبلی ام جز همین مادر باقی نمونده(نه پدربزرگ و نه مادربزرگ) همواره بزرگترین تاثیرها متعلق به او بوده و سایه سنگین و دلپذیرش در همه وجوه زندگی ام گسترده شده. برای نفر اول نمی تونم به کسی جز او که برایم نماد رنج و بزرگی بوده فکر کنم.

دوم: واجب که نیست حتما آدم خوبی باشه؟
صدام!!!
کودکی ام به رنگ جنگ است. جمله خاطرات کودکی لبریز از سرودها و نوحه های حماسی، حجله ها و عکسهای سرکوچه ها، آژیرهای خطر(مال ما توی یزد همیشه زرد بود اما تجربه شنیدن قرمزش را هم توی تهران دارم) و... است. خدا نکنه دوباره تکرار شه!
همیشه از صدام متنفر بوده ام. کسی که تمام کودکی ام را جنگی کرد و باعث شد تا با تمام وجود و در حد مقتضیات کودکی، جنگ را لمس کنم و بیزار بشم از هر چی جنگه و از خرابی و خشونت.

سوم: عبدالکریم سروش
تناقضات و پارادوکسهای ذهنی برای یک بچه مذهبی که پاش روی زمینه و دلش می خواد از زندگی لذت ببره، چیزهای آزاردهنده ای هستن. دلت می خواد یک جوری اینا را حل کنی به زندگیت برسی. وجود امثال سروش باعث شد که بفهمم این تناقضات به این سادگی حل نمی شه!!!

چهارم: سید محمد خاتمی
شاید به خاطر همشهری گری باشه، شاید به خاطر یکدندگی و لج بازی، شاید... به هر حال من خیلی ازش خوشم می آد. حضور خاتمی در عرصه منازعات قدرت من را که زمینه قبلی هم داشتم به ورطه سیاست کشوند. ورطه ای که هنوز از اون رها نشدم علاقه ای هم به رهایی ندارم.

تمام.
اینی که نوشتم نه همه اش ولی احتمالا مهمترین هاش بود(از نظر خودم).
برای گردن گذاشتن به رسم این بازی دوست دارم که
مهدی اسماعیلی، مهدی قاسمی، حمیدرضا معصومی، زهرا مینایی و حمزه غالبی  را هم به این بازی دعوت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:47  توسط احمد طالبی  | 

تقدیم به پلیسی که اشک دخترک را در آورده بود.

یکدفعه توی خیابون شوکه شدم. شاید حدود بیست نفر بودند. پلیسها جلوی ماشینها را می گرفتند و آنها را می گشتند. عصری هم دخترکی را دیدم که توی ماشین گشت ارشاد گریه اش گرفته بود.
فکر کردم که حکما اشتباهی صورت گرفته و چیزی با چیز دیگری جابجا شده که نباید می شده. گفتم این را بنویسم تا از اشتباه بیرون بیایند:(!!!!!)

اشتباه گرفته ای آقاجان! اینجا تهران است. یکی از شهرهای خودمان. شهر من، شهر تو و شهر همه آنها که می خواهند در آن زندگی کنند. چهره اش کمی دود گرفته اما مال خودمان است.
اشتباه گرفته ای آقاجان! اینجا را در هیچ عملیاتی تصرف نکرده ای. اینجا همیشه مال خودمان بوده. لااقل در این سالها اختیار این شهر دست هیچ غریبه ای نبوده. هرچه هست و نیست خودمانیم.
اشتباه گرفته ای آقاجان! نمود اقتدار پلیس به در آوردن اشک دخترها و بستن راه مردم نیست. اگرچنین بود شورشی های سومالی می توانستند به عنوان آموزگار در دانشگاههای پلیس استخدام شوند.

نه جدی جدی اشتباه گرفته ای آقاجان! این ره که تو می روی به ترکستان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:13  توسط احمد طالبی  | 

خیلی شنیدیم که یه دیوونه یه سنگ را می اندازه توی چاه، صدتا عاقل نمی تونن درش بیارن. یک ضرب المثل دیگه هم هست که می گه تا هشیار بیاد فکرش کنه، دیوونه از آب رد شده.

در مثل مناقشه نیست ولی به نظرم احمدی نژاد بعضی وقتها مصداق ضرب المثل دومی است.
این که ما با آمریکا مذاکره کنیم، این که باید با مصر رابطه داشته باشیم، این که نرخ بنزین آزاد بشه و... چیزهایی نیست که احمدی نژاد ابداع کرده باشه اما انصافا باید یک جاهایی به جسارت احمدی نژاد آفرین گفت. خیلی راحت می شه نشست و مسخره اش کرد که این کارها کاریکاتوری است و موقعیت برای مذاکره با آمریکا مناسب نیست و بیان رابطه با مصر به این شکل با شان دیپلماتیک ناسازگار است و سفر به امارات صحیح نبوده و...
اما به نظر من علی رغم همه نقدهای بجا و نابجای موجود، اینکه دولت و رییس جمهور اینچنین تابوشکنی می کنند، نشان از شهامتی(شما می توانید بخوانید نفهمی) است که در دولتهای پیشین نبوده. باور کنید ما سالهاست که می خواهیم این مسائل را حل کنیم اما شدیم همان هشیارهایی که لب رودخانه ایستاده اند و حساب می کنند که می شود رد شد یا نه، حالا که یک دیوانه ای پیدا شده که بی حساب کتاب داره رد می شه به جای غر زدن باید کمکش کرد که درست رد بشه وگرنه ما پشت این رودخانه خواهیم پوسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:0  توسط احمد طالبی  | 

گروه حکیم در عراق کلمه انقلاب را از نام خود حذف کرد. به یک دلیل ساده:«مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، تغییرات سیاسی در عراق را مشاهده کرده که مهم ترین آنها تغییر حکومت در این کشور است و بنا بر همین جهات، این کلمه دیگر غیر ضروری بود.»

همیشه برایم سوال بوده که چرا ما هنوز که سالها از پیروزی انقلابمان می گذرد، نمی خواهیم پایان آن را بپذیریم؟
مگر جز این است که انقلاب دوره تخریب و تغییر سریع نهادهای کهنه است؟ و مگر ما در یک دوره چنین نکرده ایم؟
چرا نمی توانیم تصور کنیم که نهادهای امروز ما، نهادهایی برامده از یک قانون اساسی جدید هستند و وظایفی کاملا مشخص بر عهده دارند که قاعدتا باید آنها را وادار کند تا به رتق و فتق امور جاری مملکت البته در چارچوب نظم نو بپردازند؟

در این سالها که از پیروزی انقلاب گذشته، همواره شبه انقلاب بر گرد سرمان پرواز کرده است. ما هنوز هم که سی سال از آن پیروزی می گذرد، افراد را به انقلابی و ضد انقلاب تقسیم می کنیم. هنوز هم مخالفانمان را به چوب ضدیت با انقلاب می رانیم. هنوز هم بسیاری سران ما و نهادهای ما به جای جمهوری اسلامی، پسوند انقلاب اسلامی دارند و...
به گمانم باید یک جایی این شبه را فراری دهیم و یک جایی باید تصمیم بگیریم که می خواهیم مثل آدمهای عادی زندگی کنیم. آدمهایی که دوست دارند از زندگیشان لذت برند و دیگران را نیز در لذت همزیستی شریک کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:7  توسط احمد طالبی  | 

الف: سر خيابون كه مي رسي تابلويي با امضاي شهرداري خودنمايي مي كنه: ”تصميم ضروري و لازم را بپذيريم“

جمله جالبيه و تو را كه به قصد بريوني خوردن اومدي در مقابل منظره اي قرار مي ده كه يك جورايي هم آشناست و هم غريب.

خاطراتت را مرور مي كني:

يادت مي آد اعتراضات گسترده NGO ها و فعالين ميراث فرهنگي و حقوق بشر را و البته كله شقي شهرداري و شوراي شهر را.

يادت مي آد دستور محمد خاتمي را كه هنوز رييس جمهور بود و البته كله شقي شهرداري و شوراي شهر را.
يادت مي آد پيگيريهاي حقوقي و قضايي دلسوزان را و البته كله شقي شهرداري و شوراي شهر را.

يادت مي آد هشدارها و تهديدهاي مكرر يونسكو و ديگر نهادهاي بين المللي را و البته كله شقي شهرداري و شوراي شهر را.

اما بالاخره مجبور شدند بپذيرند ”دستور ضروري و لازم را“ پيش از آنكه تهديد يونسكو عملي شود.

حالا جهان نمايي كه روبروي توست ديگر شمايل يك برج را ندارد و از ارتفاعش كم شده.

 

ب: برج جهان نما و ميدان نقش جهان اصفهان تنها تجربه ما از اين دست نيست.بارها و بارها با چنين تجربيات و پرونده هايي روبرو شده ايم. بارها و بارها بر سر اين كه تصميم هاي ضروري و لازم را به موقع نگرفته ايم يا نپذيرفته ايم، هزينه هاي سنگين داده ايم. همين الان هم چندتايي از اين پرونده ها روي ميز ماست.

به نظرم گرفتن تصميماتي كه به حكم عقل است، نه از زبوني حكايت دارد و نه نشانه ضعف است. كله شقي هنر نيست، گريزي هم از زيستن در جهان واقعي و رعايت لوازم آن نداريم.

اين هم رهاورد سفر كوتاه به اصفهان!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:11  توسط احمد طالبی  | 

یکم: دوباره زمزمه توهین به مقدسات بلند شده. باز هم امیرکبیر، باز هم نشریه دانشجویی، باز هم غیرت دینی، باز هم شعارهای اونجوری، باز هم...
اینها که از رو نمی رن، کاشکی یکی پیدا می شد یک کار جدید یادشون می داد. آخه خیلی کارهاشون تکراریه و بوی گند رسواییشون همه جا پیچیده.

دوم: رو هم چیز خوبیه. من نمی فهمم چرا اینها یک در میون عاشق مقدسات می شن و رگ غیرتشون می جنبه؟ هنوز خیلی از ماجرای مقایسه پیامبر با خروس و سکوت دینداران جهادگر نگذشته.

سوم: بازی جالبیه. ولی خب باید مواظب بود. بعضی آدما به مقتضای کار و کسبشون هیچ آبرویی ندارند و هیچ خاستگاهی هم. نمی خوام بگم شبیه کدوم دسته از کسبه محترم و نامحترم. یک دفعه می بینی پاپوشی برات درست کردن که تو خواب هم تصورش را نمی کردی. به همین خاطر باید ازشون ترسید. من دوست ندارم فردا ببینم توی وبلاگم مطلبی بر علیه پیامبر یا هر بزرگوار دیگری نوشته شده.

چهارم: تمام. حرف دیگه ای ندارم جز این چندتا لینک:
تحصن دانشجویان بسیجی در دانشگاه امیرکبیر
انتشار مطالب موهن با لوگوي نشريات منتقد، جو دانشگاه اميركبير را ناآرام كرد
اطلاعيه دفتر تحكيم وحدت درباره وقايع امروز دانشگاه‌‏هاي لرستان و اميركبير

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:45  توسط احمد طالبی  | 

اين روزها ترکيه در آستانه يک انتخاب تاريخ ساز است. دموکراسي آتاتورکي بايد رييس جمهور آينده را در حالي انتخاب کند که حزب اسلامگراي عدالت و توسعه حايز اکثريت پارلمان است. نظاميان و ميراث خواران آتاتورک در برابر آزمون دشوار دموکراسي قرار دارند و مي بايد تن به آزموني دهند که در صورت رعايت قواعد بازي مشکل بتوانند از آن نصيبي ببرند.
امروز ترکيه در شرايطي قرار گرفته که مي تواند تاريخ ساز شود. تاريخ ساز از اين جهت که شايد مدل ترکيه بدل به الگويي براي اسلامگرايان معتدل و دموکرات در منطقه شود
.
شخصا خوشحال مي شوم که عبدالله گل بتواند از پس سکولارهاي ترک برامده و راهي کاخ رياست جمهوري شود و حزب عدالت و توسعه نيز بتواند در انتخابات آينده بار ديگر اکثريت پارلمان را به دست آورد. نه از اين حيث که پايه هاي حکومت لائيک را در هم مي شکنند. نه چنين گماني به آنها ندارم. بل از اين روي که شايد اين پيروزي اميدبخش و نيرودهنده باشد براي روشنفکران مسلمان. نيروهايي که از يکسو ديندارند و از سوي ديگر در روي زمين و در اين دنيا زيست مي کنند.

اگر روزگاري انقلاب اسلامي مردم ما مقوم جريانهاي اسلامي بود و الگوي جنبش هاي تندرو آزادي بخش در کشورهاي اسلامي شده بود، اتفاقات ترکيه امروز مي تواند نويدبخش مسلمانان دموکرات و میانه رو باشد.
اگر روشنفکران مسلمانان در ترکيه لائيک و حتي مي شود گفت ضد دين مي توانند با رفتار خود و با عملکردشان، اکثريت جامعه را با خود همراه سازند و سکولارها و پاسداران نظم کهنه را به چالش بکشند، به طريق اولي بايد اين امکان براي ديگر جوامع اسلامي نيز فراهم باشد.

به نظرم روشنفکران ديني بهتر از هر کس ديگري مي توانند نمايندگي اسلام انساني و اسلام رهايي بخش را در دنياي پرآشوب کنوني بر عهده گيرند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:30  توسط احمد طالبی  | 

همیشه شب جاده را دوست داشته ام. شب و جاده وبیابان زیبایی های زیادی دارند.
بچه تر از حالا که بودم، وقت مسافرت شبانه نگاه از بیابان بر نمی داشتم. هنوز هم این عادت را ترک نکرده ام. پشت پنجره قطار می ایستم. شیشه را پایین می دهم. می گذارم تا باد به صورتم بکوبد و با موهایم بازی کند و به بیابان خیره می شوم.
یکدست سیاه است. کوهها و تپه ها را جز در هیات اشباحی محو در زمینه ای سیاه نمی بینی. اما این همه شب بیابان نیست.
لذت بخش ترین تفریح من، تماشای آبادیهایی است که با چند نقطه نورانی در متن تاریک بیابان خودنمایی می کنند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:37  توسط احمد طالبی  | 

امروز همراه یکی از دوستان رفتیم کوه. یکی از چیزهای جالب یادگاری هایی بود که روی سنگهای کوه نوشته شده بود. آدمهای مختلف، به گونه های متنوع چیزهایی را روی کوه یادگار گذاشته بودند.
سربازانی که در زیر "یا حسین(ع)" مشخصات دسته خودشان را نوشته بودند. پسری که در کنار "I love you neda" نامش را آورده و...

فارغ از اینکه این کار آن هم توی کوه کج سلیقگی است و بد منظر کردن کوه، به نظرم می رسد که یادگاری نوشتن تلاشی است برای جاودانه کردن خود. شاید چندین سال دیگر مردی به همراه فرزندانش از اینجا بگذرد و یا حسین را به بچه هایش نشان دهد و از خاطرات دوران سربازیش برای آنها بگوید که...

به این فکر می کردم که من چه چیزی را ممکن است به عنوان یادگاری بنویسم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:58  توسط احمد طالبی  | 

اول: من محمد عابد هستم.

احمد طالبی مرد. خودم دیدم. ایستاده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد که گلوله خورد.

می دونی خیلی وقته که اون هر روزه می میره. شصت ساله که هر روز می کشنش اما نمی دونم که چرا هیچ کس نمی فهمه. وقتی فکر می کنم یادم می آد که بارها و بارها...

یکبار وقتی خیلی بچه بود و دستش تو دست مادرش بود گلوله خورد همراه با همه اهالی روستاشون. یکبار توی بغل باباش مرد. یکبار وقتی هفتاد و چند سال داشت و به جای نوه اش که یادگار پسر شهیدش بود خبرش را آوردند، دق کرد و مرد. یکبار وقتی چریک بود همراه با دوستاش قتل عام شدند. یکبار اردوگاهشون گلوله بارون شد و مرد. یکبار خودش را منفجر کرد تا دلش آروم بگیره. یکبار...یکبار...یکبار...

احمد مرد. هیچ کس هم دلش براش نسوخت.

 

دوم: من احمد طالبی هستم.

محمد عابد مرد. من هیچ وقت محمد عابد نبودم. دلم هم نمی خواد که باشم. من هیچ وقت آواره نبودم. من هیچ وقت با صدای تانک از خواب بیدار نشدم. هیچ وقت هیچ تفنگداری راه من را نبسته. هیچ وقت کسی به من نگفته که جزء هیچ ملتی نیستی.

می دونی فلسطینی بودن باید خیلی سخت باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:54  توسط احمد طالبی  |