|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
امروز صدمین سال صدور فرمان مشروطیت است.
چند روز پیش برای شرکت در جلسه اعوان، نگاهی به افکار میرزا ملکم خان، روشنفکر بزرگ عصر مشروطه انداختم. آنچه برایم جالب بود تازگی افکار او پس از یکصد سال است. گویی روشنفکری از همین عصر سخن می گوید.
ملکم خان در بیان موانع توسعه در ایران دلایل متعددی را می شمارد.
نبودن درک درست از وضع جامعه در میان حاکمان، نشناختن حقوق متقابل مردم و حکومت، مسئولیت گریزی افراد جامعه، بی توجهی به علوم سیاسی و اجتماعی در اداره جامعه، مبنا نبودن دانش و شایستگی علمی افراد برای احراز منلصب دولتی و...
به نظرم حق با سعید حجاریان است که می گوید:"ما کماکان در عصر مشروطیت به سر می بریم، به این اعتبار که موانع تحول جامعه ایرانی که جنبش مشروطه در پی حذف و هدم آن بود، کماکان به قوت خود پابرجاست و در این تطور صدساله چه بسا پیچیده تر و دشوارتر نیز شده است."
اکبر محمدی در زندان مرد. به همین سادگی!
البته در این چند روز به شبکه های رسمی جمهوری اسلامی دسترسی نداشتم تا روایت رسمی مرگ او را بشنوم(البته اگر روایتی شده باشد) اما امیدی هم ندارم که انگشتی به سمت حقیقت گرفته باشند. همانطور که در ماجرای کوی تحریف کردند و قتل زهرا کاظمی را وارونه نمایاندند و...
اکبر محمدی اولین زندان سیاسی نبود که در زندانهای کشورمان جان می داد. این سنت قدمتی طولانی در کشور ما دارد. در تمام زمانهایی که مصلحان قربانی قدرت جاهلان بوده اند و در تمام زمانهایی که حاکمانمان در تکاپوی تحمیق مردم بوده اند تا اعمال حکومتشان راحت تر باشد، این سنت با قدرت تداوم داشته است. و چه تلخ است سخن گفتن از اینکه تمام تاریخمان اینچنین بوده است.
حالا هم می توان خوشبینانه ادعاهایی که دلیل مرگ را اعتصاب غذای قربانی عنوان می کنند باور کرد و دل به روایتهای دیگری که از مرگ او وجود دارد نسپرد، اما نمی شود افسوس نخورد که چرا این سنت مرگ در کشور ما نمی شکند!
اگر قرن گذشته بر مدار شمشیر چرخید و در این گردش برخی برنده و برخی بازنده شدند، قرن آتی ناگزیر باید بر مدار گفتگو بچرخد وگرنه آن شمشیر تیغ دولبه ای خواهد شد که چه بسا زورمداران زورمند نخستین قربانیان آن باشند..
این جملات را خاتمی در بخش پایانی سخنانش در اجلاس یونسکو بیان کرد. همان موقع که به عنوان رییس جمهور ایران پیگیر ایده گفتگوی تمدنها بود.
حالا که چند سالی است جهان وارد هزاره سوم شده، بهتر می توان معنای سخنانش را فهم کرد.جهان قرن 21 نیز همچون جهان قرن 20 بر مدار شمشیر می چرخد، اما دیگر تنها بازنده اش، بازماندگان قافله علم و صنعت نیستند. همه می بازند. جهان هنوز هم به تماشای سوداگری قدرتمندانی می نشیند که برای حل مشکلاتشان راهی جز جنگ و خشونت نمی شناسند، اما این سوداگری خشن، دامن همه را گرفته و هیچ کس را آسوده نگذاشته است.
این روزها برخی دوستان سودای احیای دوباره مجمع دانشجویان را در سر دارند.
حزبی استانی که از دل ستاد انتخاباتی خاتمی در سال 76 بیرون آمد و در روزگاری که هیچ گروه اصلاح طلبی در یزد پایگاهی و نامی نداشت، علم دیگرگونه بودن را بر دوش کشید، هزینه داد و نتیجه هم گرفت.
می توان به جرات گفت که نطفه دفاتر استانی همه احزاب اصلاح طلب و حتی بسیاری تشکلهای غیر سیاسی در میان اعضای این گروه بسته شد، اما این چراغ خود خیلی زود خاموش شد.
سالیان زیادی نمی گذرد اما حالا فقط خاطره ها از قدرت مجمع دانشجویان حرف می زنند. از یکه تازی اش در عرصه سیاسی و از توانایی اش برای فضاسازی و موج آفرینی در استان یزد.
هر چند دوست دارم که دوباره شاهد اوج گیری و موفقیت مجمع دانشجویان باشم، اما امید چندانی به این امر ندارم. نه آنها را که چنین سودایی دارند در این حد می بینم و نه فضای فعلی را ظرفی مناسب برای فعالیت حزبی آنهم از این جنس.
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت...
"اگر چیزی را بشناسم که برای ملت ما سودمند و برای ملتی دیگر مخرب است، اجرای آنرا به شهریار خودمان پیشنهاد نمی کنم زیرا من قبل از آنکه فرانسوی باشم انسان هستم، یا (به عبارت بهتر) زیرا من به حکم ضرورت انسان و تنها به حکم تصادف فرانسوی هستم." مونتسکیو
1- چند سال پیش تلوزیون در اخبار خود از غرق شدن یک قایق حامل مسافران غیر قانونی در رودخانه ای در شهر سارایوو (اگر اشتباه نکنم) خبر داد. این قایق حامل دوازده نفر از هموطنان ما بود که به سودای زندگی بهتر جان خود را به خطر انداخته و باختند.
با خود فکر می کردم که گناه اینان چیست که باید هزینه ای اینچنین گزاف برای طلب یک زندگی بهتر بپردازند. آیا اگر به جای ایران در جایی دیگر مثلا در یکی از کشورهای اروپای غربی به دنیا آمده بودند باز هم چنین سرنوشتی داشتند؟ و اصلا آنها چه نقشی در تعیین زادگاه خود داشته اند که باید اینگونه تاوان دهند؟
2- در فیلم آفساید، یکی از دختر ها در جستجوی دلیل ممنوعیت ورود دختران به ورزشگاه، از سرباز سوال می کند که چرا زنان ژاپنی توانستند برای تماشای دیدار تیم کشورشان در مقابل ایران وارد ورزشگاه آزادی شوند و جواب می شنود که چون آنها ژاپنی بودند. دختر اینگونه نتیجه می گیرد که پس مشکل من این است که توی ایران به دنیا آمده ام!
3- این حرفها را زدم تا به موضوع افغانیها برسم. الان مدتی است که مهلت مقرر شده برای خروج افغانیها از ایران پایان یافته و اقامت آنها در کشور ما غیر قانونی محسوب می شود، اما هنوز هم می توانیم آنها در گوشه و کنار شهرمان ببینیم. دلیلش هم واضح است. اینجا در قیاس با افغانستان، پتانسیلهای بیشتری برای یک زندگی خوب دارد.
خب در این وضعیت عده ای هم اخراج مهاجرین غیر قانونی را وظیفه خود می دانند و به جد در راستای اجرای این وظیفه کوشش می کنند. دشنام و تحقیر و کتک نصیبی است که این روزها، افغانیها از مواجهه شان با ماموران وظیفه شناس می برند.
حالا یکبار دیگر باید به این فکر کرد که جرم آنها چیست؟ آیا اگر به جای بلخ و هرات و ننگرهار و... در یزد و تهران و اهواز به دنیا آمده بودند، باز هم مشکلی داشتند؟
چرا ما انسانها باید تاوان چیزی را بدهیم که در ایجادش نقشی نداشته ایم.
سایت یزدنیوز در مطلبی با عنوان "كوتوله پروري در احزاب اصلاح طلب يزد" به هجو و تمسخر برخی اصلاح طلبان یزدی پرداخته است. البته نویسنده اصولگرا نامی از افراد مورد نظرش نبرده اما از اشاره هایش مشخص است که حمیدرضا کارگر و عماد تشکری را نشانه رفته است.
در این مختصر نمی خواهم از این دو دوست که سالیانی را در مجمع دانشجویان و فارغ التحصیلان یزدی در کنارشان فعالیت کرده ام، دفاع نمایم. همچنین برتری این دو و اغلب اصلاح طلبان یزدی را از حیث فهم مسائل و تجارب کاری بر بسیاری کسان که امروز داعیه بزرگی دارند، واضحتر از آن می دانم که نیاز به استدلال داشته باشد.
آنچه می خواهم به آن بپردازم سنت کوتوله پروری است. به نظرم بسیار ساده انگاری است که افراد را به صرف جوانی و سن پایین ترشان در قیاس با دیگران کوتوله به حساب آوریم. کوتوله سیاسی کسی است که بدون دانش لازم و بدون تجربه کافی، صرفا با اتکای به امیال و خیالاتش پای به میدان عمل سیاسی می نهد. کوتوله ها در جایی پرورش می یابند که امکانی برای آزمودن و دانستن وجود ندارد.
حال می خواهم نویسنده اصولگرا را به داوری بخوانم که در عمل چه کسی، اصلاح طلبان یا اصولگرایان کوتوله پروری بیشتر به چشم می آید؟ آنها که جوانانشان را به میدان عمل می خوانند و بر آزادی جریان اطلاعات تاکید دارند و علوم را رها از قیود ایدئولوژی می خوانند، کوتوله پرورند یا کسانی که می خواهند به هر چیز حتی اخبار جهت دهند، راه را بر تجربه ها می بندند و مدام از انقلاب فرهنگی حرف می زنند؟