تبليغاتX
همينجوري
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش

اول: تاریخ سفاکان و خونریزان زیادی به خود دیده است. داستانهای تاریخی پر است از آدمهایی که از کشته پُشته درست می کردند، با سر منار می ساختند و مردمان یک شهر را به تمامی کور می کردند و...
اما زمانه ما عوض شده است. حالا دیگر آدم کشی خیلی قبیح شده یا لااقل قبیح به نظر می رسد. نسل  کشی که جای خود دارد. فقط ممکن است در جاهای دورافتاده، دور از چشم رسانه ها و سیاستمداران باکلاس، جایی مثل دارفور مثلا یا عراقِ صدام یا افغانستان طالبان و از این قبیل جاها چنین اتفاقی بیفتد.
آنقدر نسل کشی دور از ذهن به نظر می رسد که برخی نسل کشی های گذشته را نیز انکار کرده و افسانه می خوانند!

دوم: هنوز چهره آن خانم در خاطرم هست. متصدی غرفه بوسنی در نمایشگاه بین المللی تهران. پانزده سال پیش.
از زبان انگلیسی اش که چیزی نمی فهمیدم، اما خوب به اشاره دست با مردم ارتباط برقرار می کرد: انگشتان را قطع می کنند، کودکان را می کشند، خانه ها را آتش می زنند...

سوم: حق دارند مردم بوسنی که به خاطر دستگیری رادوان کارادزیچ به جشن و پایکوبی بپردازند.
نمی دانم کارادزیچ در این دوازده سال زندگی مخفیانه اش چه حسی داشته است و کلا زندگی چه مزه ای دارد برای کسی که مردم با دیدن خواری اش به شادمانی می پردازند.
به گمانم کارادزیچ پانزده سال پیش مست قدرت بود و عنان اختیار از کف عقلش به در رفته بود وگرنه یک محاسبه ساده عقلانی حتی برای کسانی که هیچ قید اخلاقی ندارند می تواند نشان دهد که در این زمانه "چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت"
ای کاش همه زورمداران قدرتمند از عاقبت ملاعمر و صدام و کارادزیچ درس بگیرند!

پی نوشت بی ربط: چنان از شرکت حرف می زنند که گویی جد اندر جد صاحب بزرگترین بنگاه تجاری بوده اند. سر تا پایشان چند تا خز و خیل علاف بیشتر نیستند.
فعالیت شرکتشان مثل قانون پیشرفت واکنشهای شیمیایی است. تعادل به سمت بی نظمی بیشتر و سطح پایینتر انرژی حرکت می کند. اما گویا مایه افتخار عده ای است همین شرکت کذایی.
حالا که در زمانه گسترش ارتباطات هستیم و هر کسی از ننه ش قهر می کند وبلاگ می زند، شرکت هم صاحب وبلاگ شده و اصحابش حکم کرده اند که باید به این وبلاگ تک پستی، لینک بدهی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:28  توسط احمد طالبی  | 

توی شهر تقسیم کار انجام میشه. یکی میشه مدیر، یکی کاسب، یکی کارگر. یکی معلم میشه و یکی میشه غزلفروش...
نگید که خودمون هم می دونستیم. هیشکی نمی دونست. خودم الان کشف کردم این تقسیم کار شهری را!

شهر نه فقط بین آدمها که حتی بین محلات هم تقسیم کار می کنه. محلات مرکز شهر میشه بازار و محل تجارت و خرید و فروش. محلات بالای شهر میشه جای خانم بازی و افه اومدن و کلاس گذاشتن و همینطور هر محله ای برای خودش یک کارکرد اختصاصی پیدا میکنه.
دیروز احمد می گفت که من نمی دونم چرا توی یزد هر کی می خواد تریاک بخره و سیگاری بزنه توی کله، پا میشه میاد اینجا!

پی نوشت بی ربط اول: باور کنید من خرافاتی نیستم. هفته پیش توی دانشکده به یکی گفتم خوبه چند روزه برق نرفته. وسط کار برق قطع شد و من موندم عاطل و باطل با کلی چیزی که هدر رفته بود. دیروز توی خونه می گفتم یزد هرچی که نداشته باشه همین که برقش قطع نمیشه بهتر از هرجای دیگه است. باز هم برق رفت.
پی نوشت بی ربط دوم: از وقتی sms انگلیسی گرون شده و فارسی ارزون، خرج من کلی بالا رفته. مشکل اول اینه که خودم نمی تونم فارسی بنویسم و مجبورم هزینه بیشتری بپردازم و مشکل دوم اینه که اغلب نمی تونم فارسی را بخونم و ناچار باید sms وارده را فوروارد کنم روی گوشی بغلدستی!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:25  توسط احمد طالبی  | 

اول: خانم توحیدلو دعوت کرده اند برای نوشتن در باب بی تفاوتی جامعه، تعدادی را هم اسم برده اند و ای کاش که دیگران هم در این باره بنویسند.
دوم: این چیزی را که الان می خواهم بنویسم، نمی دانم که خودم هم قبول دارم یا نه! فقط یک چیز سردستی است و خام. حالا اگر بحث ادامه یافت، می شود دوباره به شکل جدی تر و شسته رفته تر به آن پرداخت.

به نظرم می رسد که شاید نتوان جامعه ایرانی را از باب بی تفاوتی اش نسبت به آنچه پیش می آید و پیش می رود تحقیر کرد. این جامعه به چه چیزی باید امید ببندد. حالا گیرم که چیزهایی را بتوانیم برای امید بستن پیدا کنیم، این جامعه از کجا باید باورشان کند.
بگذارید اینگونه ادامه بدهم: یک تیپ ایرانی را فارغ از زمانه امروز تصور کنید. او می خواهد در این سرزمین زندگی کند. دشواری هایش را در نظر آورید. اولینش طبیعت! طبیعت بی رحم ایران! سرزمین بیابانی و کم باران که هیچ چیز را به رایگان به شما نمی دهد. تاکید می کنم الان را ملاک قرار ندهید که می توانیم به جای نوشابه و دوغ و آب نفت بخوریم اگر بیاید سر سفره هایمان! یک ایرانی برای زندگی عادی اش مجبور بوده سختی بکشد. قهرطبیعت را فقط به عنوان مثال گفتم. به آن می شود بی سامانی و ناامنی را هم اضافه کرد و...
می خواهم بگویم جامعه ایران به اینجایی که رسیده و آنچه را دارد، خوب یا بد و باارزش یا بی ارزش، آسان به دست نیاورده است و الان در یک هراس دائمی از دست دادنش به سر می برد. از دست دادن آنچه دارد یا فکر می کند که دارد. دوریال پولش را در سوراخ هفتم پنهان می کند تا مبادا ببرند، دینش را در تاقچه تقدس نگه می دارد تا گزندی نبیند، هیچ ریسکی را برای امنیتش نمی پذیرد، حتی غرورش را به هیچ بهایی نمی فروشد و ازاین دست بسیار.
"به هوش بودن از اول" و "جریده رفتن در گذرگاه تنگ عافیت" حالا دیگر شده است جزء ثابت خصلت ایرانی ها و هرکاری را از همین دریچه می بینند.
نه بی تفاوتی این ملت را قبول دارم و نه نومیدی اش را. البته بی تفاوتی و نومیدی از آن جنس که من از دعوت خانم توحیدلو برداشت کردم. که یعنی فی المثل چرا حالا که ما حرفهای خوب خوب بلدیم و داریم مردم را دعوت می کنیم، چرا اجابتمان نمی کنند و با ما همراه نمی شوند. این نوع بی تفاوتی هم هست اما مال عده ای قلیل. مال من و شما و چهارتا دور و بری مان! نه مال همه مردم.
من اولین چیزی که به ذهنم می رسد از همراه نشدن مردم، ترسشان است در از دست دادن آنچه فکر می کنند دارند. قبول دارم که جامعه ایران اصلاحگر نیست، اما این نااصلاحگری لزوما ناشی از بی تفاوتی و ناامیدی نیست. از ترس هم می تواند باشد. آدمهای ترسو محافظه کار می شوند و جامعه ما به نظرم مصداق خوبی است از یک جامعه محافظه کار.
جامعه ما اتفاقا تسلیم نشده که هر چه می خواهد بشود. یک نمونه احمدی نژاد که ما خوشمان نمی آید برای اثبات این منظور کفایت نمی کند. جامعه ما مثل تیم فوتبالی است که برای برنده شدن، صرفا در فکر دفاع است. فقط مادام که حریفش در زمین خود بازی می کند برای این تیم اهمیتی ندارد و بی تفاوت به نظر می رسد، اما اگر حس کند حریف به زمین او آمده، سپرش را برای دفاع در دست خواهد گرفت و به گمانم این از نکاتی بود که اصلاح گران در نظر نگرفتند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط احمد طالبی  | 

«به‌هنگام صلح، پسران، پدران خود را به خاک می‌سپارند؛ در زمان جنگ، پدران، پسران خودرا.»
هرودوت

دیروز یا با ساعت الان پریروز سالگرد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از طرف ایران بود. همان دیروز می خواستم در این مورد چیزی بنویسم اما پشیمان شدم یا حوصله اش را نداشتم و ماند تا امروز که این پست خانم توحیدلو و کامنتهایش را خواندم.

بیست سال پیش بود و من هنوز ده سالم هم تمام نشده بود. 
تا آنجا که یادم است این خبر را هم حیاتی خواند، مثل خیلی از خبرهای مهم دیگر. آن روزها که تلوزیون دو تا شبکه نیم بند بیشتر نداشت. آن هم با دو سه تا بخش خبری. یکیش به گمانم ساعت ۷ بود که اخبار جنگ را می گفت و آن دیگر هم ساعت نه که مشروح اخبار ایران و جهان را پخش می کرد که البته بیشترش باز به جنگ ربط داشت. دو بعد از ظهر هم یک چیزکی پخش می شد. یک حیاتی بود و یک افشار و یک خانمی که گاه می آمد و خبرهای غیر مهم را می خواند. مثل الان نبود که چند تا شبکه تمام وقت با انواع و اقسام بخش های خبری و مجری های رنگ و وارنگ توی تلوزیون وول بخورند.
آن روز حیاتی شروع کرد به خواندن پیام امام. خواند، با حرارت می خواند. حتی اگر هم مثل من بچه ده ساله نادانی بودی از خواندن حیاتی و چشمهای زل زده بزرگترها می فهمیدی که خبری عادی نیست. اگر باز نمی فهمیدی آنجا که حیاتی گریه اش گرفت (به گمانم رسیده بود به این قسمت که "مگر بر پدر پیر شما سخت نمی گذرد") و ادامه خبر را داد دست افشار، دیگر حساب کار دستت می آمد که  اتفاق بزرگی افتاده است.

جنگ تمام شد، به همین سادگی! و تو ماندی که برای چه روی دیوارها نوشته بودند "جنگ جنگ تا پیروزی" چرا می گفتند "راه قدس از کربلا می گذرد" مگر قرار نبود اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده باشیم؟ اگر می خواستند تمامش کنند چرا گفتند "تا پرچم لااله الاالله در سراسر جهان طنین انداز نشود، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم"؟
جنگ که تمام شد فهمیدم که میان آرمان و شعار با واقعیت، فاصله زیاد است.

بگذریم. هشت سال با همسایه جنگیده بودیم و حالا تمام. تمام تمام هم نه. دو سالی را در حالت نه جنگ و نه صلح به سر بردیم. همسایه که عشق جنگ بود دوباره مَرکب آراست و سودای کشورگشایی در سمتی دیگر را در سر پروراند. از قِبَل همین خیالپردازی های کودکانه همسایه گردن کلفت و درگیر شدنش در جبهه ای دیگر بود که ما خاکمان را بازپس گرفتیم و اسیران مان هم آزاد شدند (چندتا بودند راستی؟ فکر کنم هشتاد و چندهزار نفری می شدند که بین دو تا دهسال دربند شده بودند). همسایه قلدر چند بار دیگر هم جنگید تا به این روزی افتاد که می بینیم.

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم این هم کلاسی های امروز من با اینکه سن و سالشان زیاد با من فرق ندارد یعنی لااقل هم نسل من محسوب می شوند، چقدر اتفاقات مهم و تاثیرگذار را ندیده اند. مثلا سپاه محمد را ندیده اند در آن سال آخر جنگ. همان که عکس گردهمایی شان در ورزشگاه آزادی حالا توی هر نمایشگاهی که از جنگ بزنند یافت می شود. همان که همه شان یا جنازه شان برگشت یا بدنهای آش و لاش شده شان. همان که حتی هم بازی های چهار پنج سال بزرگتر از من هم تویشان بودند. توی آن صدهزار نفر.
چه سالی بود آن سال. توی هر محله یکی دو تا حجله سرخ پیدا می کردی به نشان اینکه اینجا شهید جوانی...

حالا جنگ تمام شده است. چه خوب که ما به خلاف همسایه، دیگر نجنگیدیم و ای کاش که دیگر هم نجنگیم!

خدا قیصر امین پور ها را زیاد کند.
هم آنجا که گفت:
«آن روز
بگشوده بال و پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی
دیگر به خانه باز نمی گردم
امروز من به پای خود رفتم
فردا
شاید مرا به شهر بیاورند
بر روی دستها
اما
حتی تو را به شهر نیاوردند
گفتند
چیزی از او به جا نمانده است
جز راه نا تمام»

و هم آنجا که گفت:
«شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت
دوسه حرف بر سنگ:
"به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ"»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:1  توسط احمد طالبی  | 

اول:سال گذشته یادم نیست چه مراسمی بود. به گمانم روز قدس. سخنرانی سید حسن نصرالله به صورت مستقیم پخش می شد. از همین سخنرانی های ویدئوکنفرانسی اش در میدان بیروت. نصرالله با حرارت تمام سخن می گفت و شروع کرد به تهدید کردن اسرائیل. از این کارهایی که رهبران و مقامات ما هم زیاد می کنند. یکدفعه مکث کرد و بعد ادامه داد که من دقیقا متوجه هستم دارم چه چیزی می گویم.
این کار را دیگر رهبران و مقامات ما نمی کنند!
 
دوم: وقتی سمیر قنطار از مردانی می گفت که وقتی چیزی را اراده کنند، خدا هم اراده می کند، بدجوری حسرت موقعیت سید نصرالله را خوردم. حالا اگر جایی بازی آرزو کردن باشد احتمالا یکی از آرزوهایم می شود اینکه من هم اگر چیزی را اراده کردم، خدا هم اراده کند.
 
سوم: دوستی پی نوشت زده است به مطلبش که: "واقعا دلیل این هم خوشحالی لبنانی ها را نمی فهمم ٬این همه جسد و این همه..."
به گمانم این همه کشته و این همه جسد خودش دلیل اصلی این شادی است. حالا این همه کشته و این همه جسد به هدر نرفته است. لااقل اینگونه به نظر می رسد. خیلی ها در تاریخ خودشان را به هدر دادند و چیزی عایدشان نشد، اما لبنانی ها لااقل به صورت نمادین هم که شده پیروز شدند.
 
چهارم: حالا فکرش را بکن که این وسط افتخار ما بشود دروغهایی که گفته ایم. سایت محترم تابناک از "کلاه سايت ايراني بر سر مذاکره‌کنندگان اسرائيلي در تبادل اسرا"حرف می زند و مستندش هم می شود خبر دروغی که سابقونشان به خورد خواننده ها داده اند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:30  توسط احمد طالبی  |