تبليغاتX
همینجوری
همینجوری یک چیزایی به ذهنم رسیده. تو هم سخت نگیر. همینجوری بخونش!

اول: در مورد سیستمهای قبیله ای گفته شده که در این سیستمها مسئولیت به عهده جمع است نه فرد. اگر کسی کار مثبتی انجام دهد به حساب قبیله اش نوشته می شود و اگر هم کسی کینه ای از یک عضو قبیله داشته باشد، تمام قبیله در معرض آسیب قرار می گیرد.

دوم: زمانی که در دیدار نخبگان با رهبری، یکی از حاضران زبان به انتقاد گشود و صراحتا شخص اول مملکت را مورد انتقاد قرار داد، می شد برق شادی را در چشمان بسیاری از منتقدین دید که با اشتیاق از این واقعه حرف می زدند.
در واقع محمود وحیدنیا به جای یک جمع حرف زده بود. جمعی که  هر فرد آن به هر دلیل علی رغم میلش جسارت انتقاد را نیافته بود و اینک می دید که یک نفر دیگر به جای او و از زبان او سخن می گوید.

سوم: روزی که به خوابگاه کوی حمله شد، جمع زیادی از دانشجویان بازداشت شده و منتقل شدند. آنها که در صحنه حاضر بودند به وضوح می دیدند که این افراد نه به سبب فعالیت خاصی که در آنجا انجام داده باشند، بلکه بیش از هر چیز بر اساس تصادف بود که دستگیر شدند. دستگیریهایی هم که در جریان راهپیمایی های اعتراضی انجام شد عمدتا از همین قسم بود. یعنی یک عده به صورت تصادفی به جای همه معترضین دستگیرشده و تجربیات بدیعی را از سر گذراندند.

چهارم: آنچه تاکنون بر جنبش سبز رفته نشان می دهد که حداقل طرف مقابل، سبزها را به چشم یک قبیله می بیند و برایش مهم نیست که با چه کسی طرف است. عقده هایش را بر سر کسانی خالی می کند که در دسترسش هستند. آنها را که از دسترسش خارج می شوند رها کرده و به جایشان سراغ نزدیکترها می رود.
شما ممکن است به صرف حضور در خیابان به هنگام اعتراضات سبزها کشته شوید بدون آنکه کسی احساس شرمندگی کند.
قبیلگی دیدن سبزها حتی محدود به جریان مقابل نمی شود. بسیاری از خود ما نیز ترجیح می دهیم که چنین نگاهی به خود داشته باشیم. وقتی از نقد دیگران به رهبری صرفا خرسند می شویم بی آنکه قدم در این راه بگذاریم، وقتی بی صدا در تجمعات اعتراضی غیبت می کنیم و تنها دعا می کنیم که دیگران به این حضور، رونق و سبزی دهند، وقتی زندانها مملو از کسانی می شود که فقط مثل ما سبزند و ما صدایمان در نمی آید تا مبادا به آنها بپیوندیم، یعنی که ما هم دوست داریم دیگرانی از این قبیله به جای همه کار کنند و هزینه دهند.
ایراد بزرگ این شیوه آن است که در ازای هزینه ندادن ما، دیگران هزینه ای سنگین تر از آنچه معمول است، می پردازند.
سالهاست که نظامهای قبیله ای جای خود را به نظامهای مدنی داده اند. نظامهایی که در آن افراد هویت می یابند، خودشان کارهای خودشان را انجام می دهند و خودشان به اندازه کاری که کرده اند هزینه می دهند. اینجا ولی هنوز یک جای داستان لنگ می زند.

پنجم: هزینه دادن یک گروه کوچک به جای همه چیزی نیست که فقط در خیابان رخ داده باشد.
به دانشکده خودمان که نگاه می کنم دانشجویانی را می بینم که ممنوع الورود شده اند، به کمیته انضباطی یا دادگاه انقلاب احضار شده و برایشان پرونده ساخته اند و حتی زندان را تجربه کرده اند بی آنکه کار خاصی کرده باشند. کاری که به واسطه آن در معرض این آسیب ها قرار گرفته باشند.
آنها شاید فقط در بین خبرچینان دانشکده دشمنان بیشتری داشته اند و خرده حسابهای شخصی تسویه نشده ای با کسانی که حالا صاحب همه حقوق شده اند.
آنچه حیات دانشجویی این دانشجوها را مختل کرده بیش از هر چیز اراده جریانی است که می خواهد کینه های خود را بر این قبیله اعمال نماید و برای این کار نیاز به قربانی دارد. دانشجویان مورد اشاره لزوما گناهکارتر از بقیه دانشجویان منتقد نیستند. حتی اتهامات برخی از آنها خنده دار و مضحک است یا به سبب کاری پرونده دار شده اند که عملا امکان ارتکابش را نداشته اند.
این دانشجویان صرفا دارند به جای همه تقاص می دهند و مجازات می شوند. اینان قربانیان هدف شومی هستند که کل قبیله را نشانه رفته است.

در این هنگامه راه بر کنار ماندن از آسیب، سکوت و انفعال نیست. اتفاقا به عکس به نظرم می رسد که همه ما باید با گذر از این زیست قبیله ای آماده  انجام تکالیف مربوط به منتقد بودنمان و پذیرش هزینه های آن شویم.
ما موظفیم کاری را که درست می دانیم رها نکنیم و از هزینه های احتمالی اش نترسیم و نیز در قبال هرینه دادن تک تک کسانی که جرمشان همچون ما منتقد بودن است مسئولیت داریم.
تنها در این صورت است که طرف مقابل در رسیدن به خواسته نامبارکش ناکام شده و با این واقعیت مواجه می شود که دیگر با قربانی کردن کور چند دانشجو نمی تواند به هدفش برسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:24  توسط احمد طالبی  | 

اول: سالهای دبستان بود یا راهنمایی درست یادم نیست. توی یکی از کتابهایمان مدلهای رایج حکومت در جهان را نقد کرده بود. مدلهای رایج مورد نقد البته دو تا بیشتر نبود. سوسیالیستی و دموکراسی. ما باید یاد می گرفتیم که هیچکدامشان خوب نیستند و مدل سوم که جمهوری اسلامی است، ویژگیهای منفی هیچکدام از آنها را ندارد و تقریبا چیز بی نقصی است.

دوم: دیروز تحلیل سیاسی تلوزیون را می شنیدم. داشت درباره کشورهای غربی حرف می زد و طبق معمول اینکه چقدر آنها بد هستند. هر بار که درباره سیستم حکومتی شان حرف می زد تاکید داشت که "به اصطلاح دموکراسی".

سوم: سالها گذشته است از دورانی که دست اندرکاران این مملکت با اعتماد به نفس دموکراسی را نفی می کردند و از جمهوری اسلامی حرف می زدند. حالا زیاد پیش می آید که وقتی می خواهند به دیگران فحش بدهند می گویند که طرف دموکراتیک نیست. و وقتی می خواهند خودشان را تحویل بگیرند می گویند در جهان هیچ کس دموکراتیک تر از ما نیست. انگار نه انگار دموکراسی قبلا چیز خوبی نبوده است.

چهارم: وقتی منابع رسمی ما هنگام صحبت از آدم بدهای عرصه سیاست پیش از واژه دموکراسی از اصطلاحاتی نظیر "به اصطلاح" یا "مدعیان" استفاده می کنند، قبل از هر چیز نشان می دهند که تغییراتی اساسی در نگرششان نسبت انواع حکومت ایجاد شده، آنچنان که حالا دیگر دموکراسی مدل خوبی محسوب می شود و اگر مخالفتی با کشورهای دیگر داریم نه به خاطر این است که آنها دموکراتیکند بل از آن روست که تنها مدعی چنین امری هستند بدون آنکه به واقع چنین باشند. حالا روسای ما ادعا می کنند که از همه دموکراتیکترند و دموکراسی را بهتر از همه فهم می کنند و ساز و کارهایش را به کار می بندند.

پنجم: این تغییر نگرش می تواند ما را به آینده امیدوار سازد. آینده ای که آنچه امروز فحش محسوب می شود شاید مایه افتخار شود. خدا را چه دیدید. شاید تا چند وقت دیگر شاهد رواج عباراتی نظیر "به اصطلاح لیبرال" و یا "مدعیان فمنیسم" و... باشیم و مثلا از زبان سردمداران کشورمان بشنویم که ما از همه فمنیست تریم و...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط احمد طالبی  | 

خانم توحیدلو به مناسبت تولد امام رضا و مقارنتش با ۸/۸/۸۸ از دوستان در بند یاد کرده و آزادی شان را خواسته است. از دیگران هم دعوت کرده تا در این باره بنویسند که آرزو می کنند در ۹/۹/۹۹ در کجا ایستاده باشیم.

اول: ۸/۸/۸۸ برای من روز خاصی نبود. یک تصادف تقویمی و همزمانی با تولد امام هشتم. اما همین تقارن تصادفی هم می توانست بهانه ای باشد برای جشن و شادمانی. ولی حیف!
چه جای شادمانی در مملکتی که عده ای داغدار فرزندانشان شده اند، جماعتی همین آزادی حداقلی شان را هم از دست داده اند و زندگی برای بخش بزرگی از جامعه شده پر از تشویش و نگرانی! نگرانی از اینکه فردا چگونه خواهد بود و قربانیان جدید قدرت طلبی آقایان چه کسانی هستند.
حتی اگر هم بخواهی جشن بگیری و شاد باشی ممکن نیست در فضایی که هر لحظه منتظری تا خبر دهند که چه کسی دستگیر شده و به کدام مجلس حمله برده اند و خطیب کدام تریبون چه ادعای جدیدی مطرح کرده است.

دوم: راستش نوشتن از آرزویی که برای ۱۱ سال دیگر دارم سخت است. واقعا تصوری ندارم از اینکه یازده سال دیگر کجا هستیم. سعی میکنم یازده سال قبل را به یاد بیاورم. سال ۷۷، زمانی که هنوز دولت اصلاحات تازه یکسال از فعالیتش را پشت سر گذاشته بود.
پاییز ۷۷، پاییز عجیب ۷۷، قتلهای زنجیره ای و اطلاعیه شجاعانه وزارت اطلاعات.
دولت اصلاحات امیدهای زیادی ایجاد کرده بود و این اقدامش امیدها را افزون کرد. درست یادم نیست ولی شاید در آن روزها فکر می کردم این راه را که برویم، یازده سال بعد، دولتی پاک خواهیم داشت. دولتی که به سمت جنایت نمی رود، دولتی که دروغ نمی گوید، دولتی که مسئولیت می پذیرد، دولتی که قصوراتش را انکار نمی کند و...
نشد. نگذاشتیم که بشود. آنقدر اشتباه کردیم که امروز ناچاریم به سالهای دوران اصلاحات (همان سالهایی که به حق انتقادات زیادی به آن داشتیم) چنان بنگریم که گویی عصری طلایی است در تاریخی دور.
حالا سال ۸۸ است و جالب است که امسال هم وزیر اطلاعات وادار به کناره گیری شد. این وزارتخانه باز هم تصفیه شد اما در جهتی دیگر.
دلم نمیخواهد سال ۹۹ را پیش بینی کنم. حتی نمی توانم تصور روشنی هم از آرزوهایم برای آن زمان داشته باشم. فقط  دوست دارم که این بار اگر دستاوردی داشتیم با اشتباهات بچه گانه مان از دستش ندهیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:17  توسط احمد طالبی  | 

در جاهایی که باید برای محصولات و فعالیتها مجوز بگیری، معمولا سیستم به این شکل است که یک مرجعی، هیاتی چیزی وجود دارد که آن کالا یا فعالیت را با قوانین و استانداردهای رسمی مطابقت می دهد و اعلام نظر می کند که مجاز است یا نه. اختیار این تصمیم را هم احتمالا قانون به آن مرجع داده است.
اتفاقی که از مدتها پیش در کشور ما در حال وقوع بود و الان دیگر حاد و علنی شده این است که مراجع قانونی، قانون را بی خیال شده و به جای اینکه مشخص کنند چه چیزی مجاز است و چه چیزی مجاز نیست، در حال تعیین کردند این مساله هستند که چه کسانی مجازند و چه کسانی غیر مجاز. با حساب آنها آدمهای مجاز می توانند هر کاری بکنند. دروغ بگویند، به مردم حمله کنند، آنها را بزنند و اموالشان را نابود کنند، بیگناهان را دستگیر و شکنجه کنند و... اما آدمهای غیر مجاز حق هیچ فعالیتی ندارند. راهپیمایی و تجمع و اعتراض مسالمت آمیز که هیچ، حق دور هم نشستن و مراسم ختم و جلسه دعا هم ندارند. اگر هم هنوز در تعداد وعده های غذایی شان مداخله نشده، تنها و تنها به خاطر رافت اسلامی نظام است و عنایات ویژه مقامات عالی!
جالب است که طرف مدعی قانونگرایی هم هست و گروه غیر مجاز شده را متهم می کند که قانون را قبول ندارد. پایش را گذاشته بیخ گلوی این طرفی ها و باتوم به دست تهدیدشان می کند و بعد هم دم از قانون می زند.!!!
مدام جمله امام خمینی را برایمان می خوانند که "غلط می کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد" شاید به این شکل دارند اعتراف می کنند که مشکل از کارهایمان نیست، از خودمان است. از خودِ خودِ خودمان و هر کاری که بخواهیم بکنیم از نظرشان غیر قانونی است چون ما غیر مجازیم، چون قانونی که مساوی شده با نهادهای تحت اختیار آنها، ما را قبول ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:50  توسط احمد طالبی  | 

بزرگترها گاهی که از دست بچه ها ذله می شوند، گاهی که احساس میکنند علی رغم آنکه قدرت فیزیکی زیادتری نسبت به بچه ها دارند، اما با این حال بچه ها تحویلشان نمی گیرند و مشغول کار خودشان هستند از در تهدید وارد می شوند. تهدیدهایی از جنس اینکه مثلا اگر فلان کار را ادامه بدهی دیگه باهات حرف نمی زنم، یا پول توجیبیت را قطع می کنم یا احتمالا کتکت می زنم و از این دست تهدیدها برای ترساندن!
بچه چه می داند که این تهدیدها توخالی است و چه می داند آنقدرها هم که ادعا می شود عملیاتی نیست. بچه ها باور می کنند این تهدیدها را و گول میخورند.

حالا سیستم حکومتی ما هم به این بچه ترسونک ها روی آورده البته در ورژن سیاسی اش و متناسب با آدمهایی که باید قربانی شوند. تهدید امنیت منتقدین. تهدید به اینکه شما همیشه در معرض دستگیری هستید.
جلسات سیاسی چند وقتی است که امنیت ندارند. دستگیری های دسته جمعی پس از حمله به جلسات سیاسی، فعالان منتقد را متقاعد کرده بود که عجالتا کمتر برای گفتگوی سیاسی دور هم بنشینند تا شانس بیشتری برای تنفس در هوای بیرون از زندان داشته باشند. جلسات مذهبی و دعا اما رونق گرفته بود. آنها که هیچ راهی برای ابراز وجودشان نمانده بود پناهنده نیایش جمعی با خداوند شدند و هر روز به بهانه آزادی عزیزی از خیل بزرگ اسیران جنبش سبز در کنار هم دست به دعا بر می داشتند.
اتفاق پنج شنبه شب و حمله به شرکت کنندگان در دعای کمیل، در نوع خودش بدیع و جالب است. دور هم نشستن منتقدین لج حاکم شده ها را در می آورد. دستشان هم به هیچ جا بند نیست. بهانه ای هم ندارند برای جلوگیری از آن. نیاز دارند که دوباره ترس ایجاد کنند که ما حتی حرمت دعا و نیایش را هم نگه نمی داریم، پس دور هم جمع نشوید که به ضررتان می شود. باید سبزها خودشان صحنه را ترک کنند.
این اتفاق اما به نظر من بچه ترسونکی بیش نیست و نباید زیاد جدی اش گرفت. جلسات دعا را باید ادامه داد. بیشتر از قبل و باید در آنها شرکت کرد. پرشورتر از گذشته.
مگر چقدر می توانند بگویند ذکر گفتن براندازی است و چند بار می توانند مدعی شوند که هرگونه تلاش برای سخن گفتن با خداوند مخالف امنیت ملی است؟

من که تا به حال در این گونه جلسات حضور نداشتم اما تصمیم دارم از این پس شرکت کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:20  توسط احمد طالبی  |